دانیالدانیال، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

دانیالم مریض شده

دو سه روزه دانیال سرما خورده. یک ماه پیش واکسن سرماخوردگی هم زده اما نمی دونم چرا هنوز هیچی نشده دوباره سرما خورده. وقتی دانی مریض میشه انگار دنیا رو سرم خراب شده. دو  شبه که دانی شب تا صبح سرفه می کنه. دوشنبه رفتیم پیش دکتر حریری. وقتی به آقای دکتر گله کردم که دانی زیاد سرما می خوره گفت خانم این که بچه اس اگه باباش هم بره مهدکودک بیشتراز این سرما می خوره.   پسر نازم امیدارم زود زود خوب بشی. راستی راجع به دکتر صاحب حریری بگم که این آقای دکتر یک پیرمرده که بالای 70 سن داره و عرب هست. ولی کاملاً به روزه و از همه اخبار و اطلاعات و تحقیقات پزشکی جدید با خبره و  وهزار ماشااله بسیار سرحال. ما خیلی دوستش می داری...
5 آذر 1390

دانیال تازگی چه میکنه

دانیال جدیداً یاد گرفته بگه: ما اِ مَ اِ = مال منه بابا محسن وقتی میخواد بادانی شوخی کنه دست من رو میگیره و به دانیال میگه مامان منه دانیال هم حرص میخوره، با عجله میاد منو میکشه کنار و هی میگه         مامااِ مَ اِ = مامان منه الهی فدات بشم پسر نازم معلومه که من مامان توام جیگرم. فقط مال تو ..... یه کار دیگه که دانیال میکنه اینکه که همش میره سراغ ویترین کمد خودش و هی با اشاره به اسباب بازیهای تو ویترینش اشاره می کنه و انقدر پشت هم میگه مامان مامان مامان.... تا برم  و در ویترین رو باز کنم و اون هرچی میخواد برداره و بریزه و بازی کنه. یا گیر میده بزارمش رو ...
29 آبان 1390

صبح روز برفی 17 آبان 90

چه صبح برفی زیبایی درختهای دانشگاه پر شده از برف و  چه منظره های زیبایی رو درست کرده. دانیال امروز برای اولین بار یک روز برفی رو دید. سال گذشته تو هیچ روز برفی ایی دانیال رو نیاورده بودیم بیرون از خونه. راستی امروز نینی عمع شبنم بدنیا می یاد. یه دختر عمه دیگه.  قدم نو رسیده مبارک باشه عمه شبنم. این روزها سر مامانی حسابی شلوغه و نمی تونم از عشم زیاد عکس بگیرم و سایتش رو بروز کنم. شرمنده پسر نازم. به زودی با عکسای خوشگل و ناز میام و مطلب جدید می نویسم تو سایتت عزیزم. ............ دیشب با دانیال و بابایی رفتیم درکه، خیلی وقت بود بابا محسن ما رو نبرده بود بیرون. دیروز که از خونه مامانی (مامان من) بر می گشتیم به بابا محسن ...
28 آبان 1390

دانیال در نمایشگاه اسباب بازی 1390

نامزدی پسرخاله محمد خوش گذشت سه شنبه 24/8/1390 نامزدی پسرخاله محمد (ممد) بود . حسابی بهمون خوش گذشت هرچند دانیال حسابی شیطونی کرد و تو مهمونی دو سه بار بچه های فامیل رو زد. آخه ظهرش نخوابیده بود و وقتی هم که  خسته میشه حسابی قاطی می کنه. خلاصه ... پسرم چه خوش قدم بود بابایی برنده شد رو چهارشنبه 25/8/1390 با دانیال و بابایی رفتیم تالار دانشکده مدیریت تو جشنی که برای عید غدیر گرفته بودن شرکت کردیم آخه دلم نمی یومد تنهایی برم و پسرم تو مهد بمونه اما دانیال تو سالن اصلا نذاشت من رو صندلی بشینم. همش دنبالش تو راهرو و سالن می دویدم. نمی دونم همه پسر بچه ها انقدر شیطون و بازیگوشن یا فقط دانیال من اینجوریه. ماشاا.. جایی نمون...
28 آبان 1390

روزانه

چند وقته عصر که میرم خونه حسابی خسته ام. کارهام تو اداره خیلی زیاد شده و وقتی میرم خونه دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم حسابی بخوابم. البته به شرطی که دانیال هم بخوابه. یکی دو روزه عصر ها که میرم خونه به خدا التماس می کنم  دانیال 1 ساعت بخوابه تا من هم کنارش بخوابم انصافاً هم با اینکه دانیال ظهرها تو مهد خوابیده ولی خدا روم رو زمین نمی زنه و یک ساعتی هم دانیال تو خونه کنار مامانیش میخوابه. پسر گلم ازت ممنونم که وقتی می بینی مامانت خسته است درکش می کنی و کنار مامان میخوابی.  بوس برای تو عشق من.   ...
28 آبان 1390

دانیال تابستان و مهر 90

وقتی موهای دانیال رو زدیم (تو اواخر تیر 1390) دانیال شهریور 90 تو پردیس پارک ملت بغل بابایی دانیال تو مهد کودک مهر 1390 همراه با هستی دختر عمه اش (شب تولد امام رضا (ع) دانیال تو خونه مهر 90 دانیال در حال اله کلنگ بازی دانیال وقتی عمه هاش سرش روسری گذاشتن (پسرم چقدر شبیه دختر ها میشه ها)   ...
28 آبان 1390

هفته دوم آبان 90 - هفته برفی و پر از تعطیلی

دوشنبه ١٥ آبان شب عید قربان بود. خدا به همسایه روبروییمون بعد از دو تا دختر ناز یه پسر کوچولو داده که تو اون شب بخاطر بدنیا اومدنش جشن گرفته بودن. ما رو هم دعوت کردن. ب بسم ال.. که وارد شدیم طفلک پسرم دو سه بار بدجور خورد زمین و حسابی گریه کرد. اولش حسابی غریبی می کرد و از بغل من کنار نمی رفت اما بعدش که یخش آب شد دیگه نمی تونستم نگهش دارم. همه جا فضولی می کردو گیر داده بود کنترل تلویزیون همسایه رو بگیره. کمی هم رقصید و سر شام حسابی شیطونی کردو پدر من رو درآورد طوری که اصلاً‌نفهیدم چی خوردم. خلاصه اون شب هم گذشت. دانیال تو مهمونی شش روزگی پسر همسایه (آقا رضا) دو شنبه عید قربان تعطیل بود و ما رفیتیم خونه ...
28 آبان 1390