دانیال و الینا بهترین هایم

دانیال و الینا بهترین هایم
عکسها ، یادداشت ها و خاطرات دانیال و االینا و مامان
قالب وبلاگ

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
 تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش
میکنم وقتی 
به تو نگاه میکنم 

 

[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 9:28 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

31 مهر ماه چهارشنبه بود و تولد عمو محمدو عمه شهلا هم بود. همون روز دایی کیا و زن دایی زهرا هم اومده بودن خونه عزیز. ما هم از فرصت استفاده کردیم و برای تولد عمه شهلا و عمو محمد کیک درست کردم و سالاد الویه و اومدیم خونه عزیز و براشون تولد گرفتیم.

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 9:01 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

هیجان خاصی داشتم وقتی کتابها و وسایل مدرسه دانیال رو برچسب می زدم و کیفش رو برای روز اول مدرسه آماده می کرد. قلبم به شدت می تپید و بوی مداد رنگی و کتاب و دفترهای نو حس خوبی بهم داده بود. حسی از خاطرات گذشته خودم

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 8:55 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

دانیال عزیزم در روز  29 مهرماه در جشن شکوفه ها شرکت کرد و رسما یک پسر مدرسه ایی شد.

زمانی که همراه با بچه های دیگه تو صف ایستاد و سرود جمهوری اسلامی ایران رو با اون شور و هیجان خوند اشک تو چشمان من پر شده بود و قلبم از یک هیجان ناگفتنی سرشار بود. زندگی چقدر زود می گذرد پسر کوچولو و وابسته من اون روز اصلا دلتنگی نکرد با لبخند رفت سرکلاس مدرسه را دوست داشت و من فکر کردم چقدر بزرگ شده. عشقم دوستت دارم  امیدوارم بهترین ها پیش روت باشه و به درجات بالای علمی برسی

جشن شکوفه ها 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 8:51 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

تعطیلات عید قربان رو با مرخصی دوروزه وصل کردیم و یه سفر با قطار رفتیم مشهد تا خاله جمیله اینا رو ببینیم. دو روز قبل از رسیدن ما پسر پسرخاله حسن بدنیا اومد. اسمش رو گذاشتن آسپیان. تو این سفر امیرحسین و دانیال مطابق معمول حسابی شیطنت کردن و الینا هم که دنبال رو اونا بود و به زور جمعش می کردیم. شب اول رفتیم دیدن نوزاد تازهبه دنیا اومده و شب دوم هم شام خونه دایی غلام بودیم. اونجا هم خوب بود و حسابی خوش گذشت. چهارشنه حرم امام رضا (ع) رفتیم شبش هم رفتیم طرقبه دور زدیم.  پنجشنبه هم تو خونه خاله جمیله اینا کنار هم بودیم و وسایلمون رو جمع کردیم چون پنجشنبه شب باید برمیگشتیم تهران که برگشتیم. روز جمعه صبح تهران بودیم. راستی وقتی ما رفتیم مشهد خاله خاتون و دایی حسن بابامحسن اومده بودن تهران. ناهار همه خونه عزیز بودیم و اونا همگی به همراه عمه شبنم رفتن خونه عمه شهین و شام اونجا بودن. ماهم وسایلمون رو جمع و جور کردیم و به کارهامون رسیدیم و شنبه رفتیم سرکار.

 

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 14:21 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

هفته دوم شهریور ماه بود که یک روز من و الینا خونه موندیم و بابامحسن و دانیال رفتن سرکا. ساعت 5و نیم بودکه بابا محسن و دانیال اومدن خونه. دانیال داغون بود. اسهال تهوع بدن درد سردرد اصلا یه چیزی

از شدت تب صورتش قرمز شده بود. بهش استامینوفن دادم تبش پایین اومد ولی قطع نشد. بعداز شام تصمیم گرفتم ببریمش بیمارستان. رفتیم بیمارستان کودکان علی اصغر تو ظفر. گفت ویروسیه و فقط تبش رو پایین بیارید. فردای اون روز هم خونه موندم. بعد اومدم اداره که خوب بخاطر اینکه مهدکودک دانیال رو قبول نکرد اون رو هم با خودم آوردم اداره. تو اداره هم که کم شیطونی نمی کنه. البته از یه ساعتی رفت پیش دختر یکی از همکارای نهاد که اسمش مطهره است و هم سن خود دانیاله. با شروع کردن به بازی کردن و خیلی آروم بود تا موقع رفتن. به خاطر اون دختر غذاش رو هم خوب خورد. البته صبح یک بار به شدت زیر دلش درد گرفت طوری که نمی تونست راه بره ولی بعدش خوب شده بود. عصر اون روز رفتیم خونه بردمش حمام. وقتی از حمام اومد بیرون دوباره زیر دلش به شدت درد گرفت طوری که ترسیدم و به محسن زنگ زدم که بیاد و دانیال رو ببریم دکتر دوباره. ساعت 7 بود که رفتیم دکتر و چشمتون روز بد نبینه که ساعت 3و نیم نیمه شب بود که برگشتیم خونه و من دوباره اداره نرفتم. اون شب تو بیمارستان آزمایش ادارار و خون و مدفوع و سونوگرافی داد دانیال. الینا هم که تو خونه پیش عمه شیوا بود. دانیال تو آزمایش هاش مشکلی نداشت ولی تو آزمایش ادرارش خون دفع کرده بود که نفهمیدن دلیلش چی بود. به دفع سنگ شک کردن ولی بهرحال دانیال با خوردن قرص آنتی بیوتیک از فردا صبح اون روز خوب شد.

عکس زیر رو وقتی منتظر بودیم جواب آزمایشش بیاد و تو اون فاصه رفته بودین شام بخوریم ازش گرفتم. تازه از من خواست ازش فیلم هم بگیرم و برای عمه شیوا بفرستم که این کار رو هم کردم. 

راستی اون روز اول که دانیال مریض بودو با اونشدت تب و بدن درد اومده بود خونه دید من و باباش داریم با هم حرف می زنیم و میگیزم عزیز و عمهشیوا رفتن خونه فلانی. تا فهمید عمه شیوا رفته جایی با حالت ناله و زاری گفت باز باز این عمه رفت باز این عمه گذاشت رفت من و محسن تعجب کرده بودیم و بهش می گفتیم خوب رفته که رفته تو با این حال مریضت چکار داری به عمه شیوا!!!!

 

اینم عکس الینا وقتی شیوا می خواسته  بخوابوندش

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 14:09 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

الینا در حالت خواب تو زمانهای مختلف

 

 

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 13:49 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از تعطیلات تابستانی و قبل از ماه مبارک رمضان  یعنی اواخر مرداد ماه بود که یک شب رفتیم خونه پسر خاله محمد. مامانی هم با ما بود و خاله مهدیه هم خودش اومد

 

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 13:40 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

امسال تعطیلات تابستان رفتیم اردبیل. اونجا خونه دوست بابامحسن بودیم. اونها هم یه دختر کوچک سه ساله به نام تن ناز داشتن که بلد نبود فارسی حرف بزنه. بسیار مهمان نواز بودن و برامون زحمت کشیدن. اردبیل بهترین فطیری رو که تا حالا خورده بودم داشت. دو سه روز اردبیل موندیم سرعین رو دیدیم و چند بار رفتیم دریاچه شورابیل چون دانیال می خواست تو شهربازی اونجا بازی کنه. بازار و آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی رو هم دیدیم. بعد از گردنه حیران رفتیم آستارا. اونجا هم یه سری به دوست و همسایه قدیمی بابامحسن اینا سرزدیم. دریا آببازی کردیم و شب به صاحب یه رستوران که یه خانم بود سفارش ماکارونی دادیم. اون شب یه خونه کرایه کردیم و شب رو موندیم آستارا. دانیال دل درد و دلپیچه شدید گرفت که خوب تا صبح خوب شد. بعد تو مسیر رشت یه سر رفتیم جنگل گیسوم و ساحل گیسوم رو دیدیم که خیلی خیلی زیبا بود. دانیال اونجا با کمک یه آقای میان سال بادکنکش رو درست کردو هوا برد و هرچند بابامحسن حسابی تهدید کرده بود که خودش رو خیس نکنه ولی کرد و دانیل هم شن مالی شد. از فومن و رشت و آستانه رد شدیم و شب شد و یه آپارتمان گرفتیم و شب موندیم. صبح رفتیم رامسر و کاخ شاه رو دیدیم و تو محوطه باز روبروی کاخ غذا خوردیم و بازارچه محلی رو گشتیم و رفتیم چالوس. شب رسیدیم چالوس خونه خاله خاتون و فردا ناهار خونه دایی کیا بودیم و شام هم زن دایی زهرا درست کردو رفتیم ساحل نوشهر و اونجا هم بچه ها شن بازی کردن و خوش گذشت . فردا صبحش از جاده کندوان راه افتادیم به سمت تهران و اینگونه بود که تعطیلات به پایان رسید

دریاچه شورابیل

بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 11:27 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

عمه شهلا برای تولد رادین همه رو دعوت کرده بود خونشون. من امسال تولد دانیال رو تو مهدکودک گرفته بودم و قصد گرفتن تولد توی خونه رو نداشتم. ولی عمه شهلا ما رو سورپرایز کردو همراه با رادین برای دانیال هم تولد گرفت . من واقعا بادیدن دو تا کیک سورپرایز شدم.  دست عمه شهلا درد نکنه

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 10:41 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

این عکسها مربوط به اولین باریه که دانیال رفت مدرسه تا ثبت نام بشه. دانیال اون روز از دیدن حیاط بزرگ مدرسه زمین چمن و جایزه هایی که توی اتاق جوایز بود ذوق زده بود

حیاط مدرسه

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 10:38 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ شرح خاطرات و یادداشتها و عکسهایی از دانیال یکدانه پسرم و الینا دردانه دخترمه که با تمام وجود دوستشوم دارم. ای عزیز ترین هایم, امیداوارم بتوانم قسمتی از وظیفه مادرانه ام رو از این طریق در قبالتون انجام بدم.
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 2
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 25
بازدید هفته گذشته : 807
کل بازدید : 247376
آرشيو مطالب