دانیال و الینا بهترین هایم

دانیال و الینا بهترین هایم
عکسها ، یادداشت ها و خاطرات دانیال و االینا و مامان
قالب وبلاگ

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
 تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش
میکنم وقتی 
به تو نگاه میکنم 

 

[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 9:28 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

حقیقت اینه که واکسن 18 ماهگی الینا رو فراموش کردم که بموقع بزنم. انقدر درگیر درس و مدرسه دانیال بودم که به کل از یادم رفته بود. البته مه الینا هم در اون زمان سرما خورده بود و اگر هم می بردمش واکسنش رو باید با تأخیر می زدم. بهر حال با یک ماه تأخیر بالاخره واکسنش رو زدم. بمیرم الهی . خیلی مظلومه. وقتی پاش موقع راه رفتن درد می گرفت و می لنگید به من نگاه درآمیزی می کرد که جیگرم کباب می شد.

قبل از زدن واکسن تو مرکز بهداشت محله

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 11:29 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

یه روز پاییزی بابا محسن ما رو برد سرزمین عجایب . به الینال  دانیال خیلی خوش گذشت. دانیال اصلا یادش نمی اومد که قبلا هم اومده بود سرزمین عجایب. اما می دونم وقتی بزرگ بشه و وبلاگش رو ببینه می فهمه که تا حالا چندین بار بردیمش سرزمین عجایب

 

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 11:19 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

یه روز جمعه بابامحسن تصمیم گرفت که موهای الینا و دانیال رو کوتاه کنیم با ماشین. قبل از آرایشگاه یه سر رفتیم پارک تا آرایشگاه هم در این فاصله خلوت بشه. بعد از بازی تو پارک رفتیم آرایشگاه و موهای هر دو تاشون رو با ماشین زدیم. البته کمی برای زدن موهای الینا پشیمان شدم اما عیبی نداره. بلند میشه دوباره.  الینا طفلک اولش خیلی آروم بود و بعد از چند دقیقه خیلی مضلومانه شروع کرد به گریه کردن. الیته خستگی رفتن به پارک و خواب آلوده و گرسنه بودنش هم مزید بر این گریه بود.

در راه آرایشگاه

 

 

 

 

 

در آرایشگاه در حال کوتاه کردن مو

 

بعد از کوتاه کردن مو در منزل عزیز

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 11:16 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

 

اولین عکس سه در چهار الینا (18 ماهگی)

 

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 11:09 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

بابا محسن یه کار اداری داشت که باید می رفت زیراب. به پیشنهاد رئیسش ما رو هم با خودش برد. چهارشنبه شب رفتیم و جمعه ظهر برگشتیم. سفر خوبی بود. دانیال و الینا اونجا دست هم رو می گرفتن و تو چمنا راه می رفتن. یه سگ تو محوطه بود که با ما دوست شده بود. یه سگ هم تو محل بود که دانیال حتی بغلش کرد. 

دانیال رو کلا به زور می آوردیم داخل خونه. همش می رفت با نگهبان حرف می زد و به کار کردن کارگر کاشی کار نگاه می کرد. 

یه شب هم تو همون زیراب با اینکه هوا سرد بود رفتیم پارک تا بچه ها (مخصوصا دانیال) بازی کنه و بهش خوش بگذره.

معمولا تو سفر ها محسن هر چیزی رو که بچه ها و من بخواهیم تهیه می کنه تا بهمون خوش بگذره که خوب دستش هم درد نکنه. موقع برگشت هم یه رستوران بود که نوشته بود ته چین دیگی که یه غذای بسیار خوشمزه بود و حسابی خوردیم. 

 

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 10:53 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

دانیال تا همین چند روز پیش وقتی از مدرسه تعطیل می شد می اومد اداره من. و وقتی که می اومد نه اینکه بشینه و تکلیفش رو انجام بده و یا نه اینکه بشینه و استراحت کنه. حتی ناهار هم نمی خورد. هیجان داشت. به شدت. می خواست فقط بره و با بچه های همکارا بازی کنه. ولو به زور و دعوا.

اگر هم خدایی نکرده تو اتاق نگهش می داشتم از پنجره می رفت تو بالکن و همکارا بودن که با جیغ و داد می اومدن سراغم که ای وای الان از بالکن می افته و جنگ اعصابی که من داشتم

یک بار هم چنان تو پله ها افتاد زمین که کل ساختمون دورش جمع شدن . بعد از چند دقیقه گریه شدید و جیغ و داد وقتی سر ش رو بلند کرد و دید که چه جمعیتی بالای سرش ایستاده و با نگرانی نگاهش می کنه میخندید.

خلاصه که یه بساطی داشتیم. میگم داشتیم چون چند روزی هست که دیگه میره پیش باباش.

تو مدتی که اینجا می اومد به شدت دوست داشت بره تو محوطه بیرون ساختمون بازی کنه. با پسر یکی از همکارا. یکی دوبار موقع رفتن به خونه شده بود و پیداش نمی کردم. حدود یکساعت گشتم تا پیداش کردم . از ساختمون ما خیلی دور شده بود. من از ترس رو به سکته بودم و وقتی پیداش کردم و نشستم تو ماشین تازه تونستم از شدت استرس و فشاری که بهم اومده بود گریه کنم. اون وقت اون با تعجب به من نگاه می کرد و می گفت مامان چی شده. چرا گریه می کنی.

البته روزهای خوب هم داشتیم. مثلا یه روز که برف اومده بود خودم رفتم از دم سرویس برش داشتم و رفتم باهاش برف بازی کردم. خیلی بهمون خوش گذشت.

یه روز هم باهم رفتیم و برگ جمع کردیم و شکلای مختلف برگ ها می دیدیم

بهرحال می گذرد. این روزها هم چه خوب و چه بد می گذره و فقط خاطراتشه که می مونه

برف بازی من و دانیال

دانیال و الینا و بچه های همکارام موقع رفتن به خونه داخل ماشین های برقی که قراره برای جا به جایی آدمها توی دانشگاه استفاده بشه

یه روز که دانشگاه رو مه شدیدی گرفته بود

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 10:44 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای زیادی از مهر ماه و شروع مدرسه ها می گذره. تو این مدت انقدر درگیر درس و مشق دانیال و زندگی روزمره بودم که فرصت و حوصله ایی برای نوشتن وبلاگ نداشتم. زندگی همینه دیگه

انقدری بگم که روزها و هفته ای اول مدرسه دانیال هر روز درب و داغون روز رو به پایان می رسوند و در این میان بدترین ضربه هایی که خورد این بود که یکبار به شدت روی یخ های مدرسه خورد زمین و دو تا دندودن های شیری جلوش زودتر از موعد شکستنو افتادن و بالای لب و دماغش باد کرد

یا یک روز پاش به شلنگ مدرسه گیر می کنه و به شدت با سر به میله های آهنی می خوره و خدا به ما رحم کرد و خطر از بیخ گوشمون رد شد

یک بار همکلاسیش با کتاب سیمی شده می زنه تو صورتش و گوشه چشمش از فلز سیمی کتاب پاره می شه

یک بار همکلاسیش چنان چنگش می زنه مه از بالای چشم تا روی لپش خط می افته و تا یک هفته جاش می مونه

این اتفاقات فقط مربوط به داخل مدرسه اس و و تو پست بعدی درباره ماجراهای بعداز  مدرسه و امودنش به اداره من می نویسم

تو این مدت یک بار از طرف مدرسه اردوی سرزمین عجایب رفته

کلاس فوتبال و رباتیک ثبت نامش کردیم که بعد از مدرسه بره البته تو همون مدرسه و به اصرار خودش هم رباتیک نوشتمش

به فوتبال بی نهایت علاقه داره ولی کلاس رباتیک رو فقط 3 جلسه رفت و با گریه و زاری خواست که بهش زور نکنیم که بره کلاس رباتیک و خوب ما هم دیگه نفرستادیمش

تو نوشتن تکالیف حسابی باهاش درگیرم  و وقت زیادی رو از من می گیره. ریاضیو علوم رو دوست داره اما اصلا نوشتن املاء رو دوست نداره و به سختی و زور و اجبار شروع به نوشتن تکالیف فارسی می کنه. البته صداکشی ها رو دوست داره

 

 عکسها و یادداشتهای مربوط به مدرسه دانیال در پاییز 95 رو میزارم

دانیال در کلاس در حال خوردن صبحانه سلامت

 

اولین دیکته در کلاس 

دانیال اون موقع آخر کلاس می نشست

جشن شب یلدا در کلاس و مدرسه

 

 

نمونه تکلیف دانیال که خوب نوشته و معلمش براش بعنوان کار نمونه تو کانال تلگرام گذاشته

 

 

[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 10:27 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

31 مهر ماه چهارشنبه بود و تولد عمو محمدو عمه شهلا هم بود. همون روز دایی کیا و زن دایی زهرا هم اومده بودن خونه عزیز. ما هم از فرصت استفاده کردیم و برای تولد عمه شهلا و عمو محمد کیک درست کردم و سالاد الویه و اومدیم خونه عزیز و براشون تولد گرفتیم.

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 9:01 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

هیجان خاصی داشتم وقتی کتابها و وسایل مدرسه دانیال رو برچسب می زدم و کیفش رو برای روز اول مدرسه آماده می کرد. قلبم به شدت می تپید و بوی مداد رنگی و کتاب و دفترهای نو حس خوبی بهم داده بود. حسی از خاطرات گذشته خودم

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 8:55 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

دانیال عزیزم در روز  29 مهرماه در جشن شکوفه ها شرکت کرد و رسما یک پسر مدرسه ایی شد.

زمانی که همراه با بچه های دیگه تو صف ایستاد و سرود جمهوری اسلامی ایران رو با اون شور و هیجان خوند اشک تو چشمان من پر شده بود و قلبم از یک هیجان ناگفتنی سرشار بود. زندگی چقدر زود می گذرد پسر کوچولو و وابسته من اون روز اصلا دلتنگی نکرد با لبخند رفت سرکلاس مدرسه را دوست داشت و من فکر کردم چقدر بزرگ شده. عشقم دوستت دارم  امیدوارم بهترین ها پیش روت باشه و به درجات بالای علمی برسی

جشن شکوفه ها 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 8:51 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ شرح خاطرات و یادداشتها و عکسهایی از دانیال یکدانه پسرم و الینا دردانه دخترمه که با تمام وجود دوستشوم دارم. ای عزیز ترین هایم, امیداوارم بتوانم قسمتی از وظیفه مادرانه ام رو از این طریق در قبالتون انجام بدم.
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 65
بازدید دیروز : 32
بازدید هفته گذشته : 65
کل بازدید : 252072
آرشيو مطالب