دانیال و الینا بهترین هایم
عکسها ، یادداشت ها و خاطرات دانیال و االینا و مامان
قالب وبلاگ

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
 تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش
میکنم وقتی 
به تو نگاه میکنم 

 

[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 9:28 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

روز 19 فروردین تولد الینا بود و تصمیم گرفتیم که جشن روتو رستورانی وی آی پی دانشگاه بگیریم. هم عید دیدنی با عمه ها بود و هم جشن تولد الینا. دو مدل سالاد و کیک مرغ و ژله درست کردم و بقیه چیزها رو هم بردیم تو رستوران. شب خیلی خوبی بود و کلی خندیدیم.

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 ] [ 11:29 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

روزهای آخر سال خیلی خسته کننده بود و حتی یه خونه تکونی درست و حسابی نکرده بودم. 6 فروردین عروسی دایی غلام بود تو مشهد و ما هنوز تصمیم نگرفته بودیم که چه تاریخی راه بیفتیم بریم مشهد. بالاخره روز 28 اسفند با یه تصمیم ناگهانی به سمت مشهد راه افتادیم ، بدون اینکه به کسی خبر بدیم که ما داریم می ریم. بابامحسن می خواست بره یه جایی که با دوستش هماهنگ کرده بود و می گفت اگر از الان بریم خونه خاله جمیله اینا اذیت میشن اما با همه این حرفها دو ساعت قبل از سال تحویل رسیدیم خونه خاله جمیله اینا . من بشدت سردرد داشتم و خسته راه بودم. بگذیریم همون شب خاله مهدیه هم اومد مشهد و مامانی هم که مدتهاقبل بود اونجا بود. تو اون چند روز خاله جمیله حسابی مریض بود . دو روز قبل از عروسی خاله زیبا با بقیه خواهر زاده ها یعنی ساناز و ستاره و شقایق اومدن. یه روز با دانیال و الینا رفتیم حرم و از ظهر تا شب تو حرم موندیم. دانیال و الینا تو صحن های خلوت حرم حسابی بدو بدو می کردن و از فضای باز لذت می بردن. یه شب قبل از برگشتن از مشهد همگی دست جمعی رفتیم طرقبه و علی برامون جیگر گرفت و در حد مرگ خوردیم. شب خوبی بود. یه شب هم یه سر رفتیم خونه پسرخاله حسن. یه شب هم پسرخاله و دختر خاله هام اومدن خونه خواهرم و اونجا دور هم بودیم که جمیله حسابی اون شب مریض بود و خوابیده بود. روز عروسی برای پیدا کردن آرایشگاه چقدر با جمیله گشتیم و هول هولی رفتیم و با چه وضعی بدو بدو خودمون رو رسوندیم تالار. وقتی رسیدیم تالار دانیال با بابامحسن نرفت و خواست پیش من بمونه که موند و از بس دوید و خودش رو به زمین و زمون کشید کل لباس رو کثافت کرد. الینا هم وسط عروسی زده بود زیر گریه که خوابش میومدو من مجبور شدم برم الینارو 20 دقیقه ایی شیر بدم تا بخوابه ولی خداروشکر وقتی خوابید دیگه تا آخر عروسی بیدار نشد. ولی دانیال مدام سر از خیابون و پله های تالار در میآورد و همش واسه من پیغام می آوردن که دانیال رفته تو خیابون یا افتاد یا ....

یعد از تالار باید می رفتیم خونه مادر عروس . بقیه مراسم اونجا بود. اما دانیال خوابش بردو دانیال رو برگردوندیم خونه خاله جمیله  و کمی لباس و قیافه رو درست کردیم و برگشتیم رفتیم خونه مادر عروس. سردرد بدی هم گرفته بودم. بگذریم. عروسی به خیر و خوشی تموم شد و ما دو روز بعد راهی شمال شدیم. 

یه شب تو گلستان یه ویلا گرفتیم و موندیم. اون شب کمی پیاده روی کردیم . نم نم بارون میومد  و خیلی خوب بود. شام رو تو یه رستوران کناز جاده خوردیم کباب خیلی خوبی بود. 

بعد یه ناهار رو هم یه جا دیزی خوردیم و رفتیم بندرترکمن. اونجا خیلی خوب نبود زیادی شلوغ بود و ما که قصد خرید نداشتیم خیلی برامون جذاب نبود. از اونجا رفتیم نکا خونه عمه خدیجه ی بابامحسن. دایی کیا و زن دایی زهرا همراه مادرجون و فاطمه دخترحاله بابامحسن هم از چالوس اومده بودن نکا. شام و ناهار فردای اون روز اونجا بودیم و بعد راه افتادیم رفتیم چالوس. یه روز هم چالوس بودیم یه سر رفتیم  خونه دایی حسین و دایی کیا و برگشتیم تهران. 

روز سیزده بدر هوا سرد و بارونی بود و خونه موندیم. غروب یه سر با مادرشوهرم اینا رفتیم باغ ایرانیان . عمه شبنم و عمو مجید و ریحانه هم اومدن. هوا سرد بود و خیلی سریع برگشتیم خونه و روزهای اداری شروع شد.

عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 ] [ 11:27 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

این دخمل جدی الینا گلی منه

الینا و دانیال تو خونه 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 10:29 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

تو این چند وقت چندین بار سرما خوردیم یعنی دو بار بابامحسن، دو بار الینا، یک بار دانیال و یک بار من، غیر از اون خودم هم بخاطر یک سری آزمایش و چک کردن وضعیت سلامت خودم رفتم دکتر.

12 بهمن خاطر برگزاری یه همایش تو دانشگاه حسابی خسته بودم  و  مرخصی بودم آخه از دو سه شب قبل خانوادگی داشتیم کارهای همایش رو انجام می دادیم و تا دیروقت سرکار بودیم. الینا همون موقع دو روز بود که تب داشت بدون هیچ علامت دیگه ایی. روزهمایش دیدیم که بدنش هم کمی لکه های قرمز داره. بعد از تموم شدن همایش بلافاصله الینا رو بردم دکتر  و گفت که یه بیماری ویروسی معمولیه و چیز خاصی نیست و بعد دو سه روز خودش خوب میشه و ... بهرحال اون روز ما خونه بودیم و دانیال با بابامحسن سرکار رفته بود. همون روز رفتم پیش دکتر خودم الینا رو هم بردم . شیوا خونه نبود. ازش خواستم که بعد از اینکه کارش بیرون تموم شد بیاد مطب پیش منو الینا رو نگه داره. منشی مطب با دیدن الینا من رو زود فرستاد تو اتاق دکتر و خودش هم الینا رو نگه داشت. شیوا هم همون موقع رسید. دفترچه بیمه پیش بابامحسن بود و بعد از اینکه کار ما تموم شد قرار شد بیاد دنبال ماو دفترچه رو هم بیاره. من و شیوا هم کمی تو پاساژ ها گشتیم تا محسن بیاد دنبالمون. ...............

یه بارهم رفتم سونوگرافی و بابامحسن چون باید می رفت یه مجلس ختم من با دوستم سمیه رفتم و اون بچه ها رو نگه داشت تا کارهای من انجام بشه. محسن هم اومد دنبالمون. 

یه بار هم همین اواخر بابامحسن حسابی مریض بود و رفته بود زیر سرم. پنجشنبه بود و الینا هم مریض بود. من هم الینا رو خودم بردم بیمارستان پیش دکتر عرب حسینی و بابزرگ و دایی کیا که اون موقع با زن دایی تهران اومده بودن اومدن دنیال من. 

روز بعد از انتخابات هم دانیال مریض شد  . تب داشت و حسابی بی حال بود. بهش می گفتم مریض شدی می گفت نه من مریض نیستم من خوبم فقط سرم گیج میره  تعجبخندونک. بعد از کلی مرافعه بردمش دکتر. پیش دکتر عرب حسینی. با دیدن دکتر بیرون از اتاق یاد مهروبونی های دکتر افتاد و با رضایت و خیال راحت رفت تو اتاق و  بادکتر حسابی دوست شد. آخه قبلا دیده بود که الینا رو برده بودم پیشش و از دکتر آبنبات گرفته بود. بعد از اومدن از دکتر رفتیم رستوران ترمه تو دانشگاه الزهرا و ناهار خوردیم و بعد فروشگاه ملاصدرا و بعد برگشتیم خونه تو روستوران که رفتیم الینا و دانیال حسابی شیطونی کردن . الینا مدام جیغ میزد و دانیال پاهاش رو تو حوضچه وسط رستوران میکرد تا اینکه یکی از کارکنان رستوران بهش گفت که از تو سوراخ های وسط حوض مار میاد بیرون و دانیال ترسید و دست از آب بازی برداشت.

 

 

 

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 10:03 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

یادم رفت تو پست های قبلی بنویسم که دانیال با هزار مصیبت دندون هاش رو درست کرد. البته با روش آرامبخشی. روز خوبی نبود و من از دیدن دانیال تو اون حال اصلا حس خوبی نداشتم. بابا محسن هم همینطور. خنده های بی اراده و شل شدن عضلات و ... بهرحال دندون هاش رو درست کردو اون حالات عجیب و غریبش هم تا یکی دو ساعت بعد از درست کردن دندونش از بین رفت و دانیال هم هیچی از اون حالت هاش یادش نموند. 

اینم دندون های آهنین دانیال

 

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 9:41 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

بعد از دو سه هفته پس و پیش شدن  جشن دندونی الینا بالاخره اواخر بهمن ماه بختش باز شد و آش دونی رو پختیم . چه آش دندونی شده بود خیلی خوش مزه بود. از شب قبلش هم بساط شام  مهمونی رو آماده کرده بودم و تا دیر وقت بیدار بودم طوری که اونشب بعد از خوردن شام حالم بود شد و سرگیجه شدید گرفتم. 

کیک دندونی که با پاستیل هایی که عمه شهلا آورده بود تزئین کردیم

 

آش دوندونی کهبا عمه شهین تزئینش کردیم

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 9:21 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

یک هفته بعد از تولد عمه شیوا می خواستیم آش دندونی رو بپزیم که دعوت شدیم عروسی. عروسی دختر عمه من عارفه جون بود. با بابامحسن و خاله مهدیه رفتیم. خاله ساناز و خاله زیبا دانیال و الینا رو نگه داشتن تا من برم آرایشگاه. عروسی خیلی خیلی باشکوهی بود. عجب باغی عجب عروسی ایی. انش االله خوشبخت بشن. دانیال تمام مدت شمع های تزئینی توی باغ و تالار رو فوت میکرد و حسابی واسه خودش میچرخید و به ما نگاه هم نمی کرد. الینا هم بیشتر وقت بغل عمه هی من و پسر عمه هام بود تا من راحت به رقص و خوشگذرونی برسم. الیبته سردرد خیلی بدی گرفتم و با گذشتن ساعت هی هم بدتر شد. انقدر من سرم درد می کرد که اصلا نتونستم شام درستی بخورم و حتی نتونستیم بعد از عروسی بریم خونه عروس و داماد رو ببینیم.  عمه سوری اصرار کرد ولی من واقعا حالت تهوع و سردرد بدی داشتم طوری که وقتی رسیدیم خونه مامانی نتونستم وسایلم رو بردارم و برم خونه خودم و شب رو انجا موندم. خاله مهدیه موهای من رو باز کرد و  لباس بچه ها رو عوض کرد و خوابوندشون. 

یک عکس از عروسی

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 9:20 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

14 بهمن تولد عمه شیوا بود. یه جشن کوچولو تو خونه عزیز براش گرفتیم. عمه شهلا براش کیک خرید و من هم براش سالاد ماکارونی و سالاد کلم و ژله درست کردم. عزیز فسنجون گذاشت . عمه شهین قرار نبود بیاد ولی یهو زنگ در رو زدن و دقیقا وقتی می خواستیم سفره رو پهن کنیم عمه شهین اینا رسیدن. 

شیوا از دست بچه ها به زور تونست شمع رو فوت کنه و حتی بچه ها امان ندادن یه عکس درست و حسابی بندازیم. 

البته یه هفته قبل از اون من عمه ها رو دعوت کرده بودم و آهنگ گذاشته بودیم و حسابی خوش گذشته بود ولی موقع تولد شیوا از دست بچه ها کلافه شدیم 

 

 

 

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 9:12 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

امسال شب یلدا خونه عزیز اینا بودیم. فقط ما بودیم و بقیه عمه ها نیومده بودن. عمه شیوا انار دون کرده بود و سفره شب یلدا رو گذاشت. شب خوبی بود هرچند خلوت بود. الینا از ظهر اون روز چهاردست و پا رو به جلو می رفت. تا قبل از این دنده عقب حرکت می کرد اما دقیقا از اون روز یعنی 29 آذر یادگرفته بود که به سمت جلو بره. الان دیگه سرعت حرکتش هم خوب شد. همه چیز رو میگیره و بلند میشه. و در ضمن الان یک هفته است که بلد شده دست بزنه. یعنی از 10 دی ماه . خیلی بامزه دست می زنه.  

همون هفته که شب یلدا بود الینا مریض شد و تب کرد. از دو شنبه تا پنجشنبه تب مداوم و بدن درد داشت. دانیال هم سرما خورده بود. ببردمش دکتر و یه آنتی بیوتیک خارجی داد که الینا بالاخره بعد از یک هفته خوب شد البته سرفه هاش تا 10 روز هم بود. روزی که رفتیم دکتر تو راه برگشت حدود 3 ساعت تو ترافیک موندیم. خیابونها افتضاح بود. هربار که یریم دکتر از پاسداران تا خونه حسابی تو ترافیک می مونیم ولی اون شب دیگه اوجش بود. 3 ساعت ترافیک واقعا آدم رو داغون می کنه. وقتی رسیدیم خونه داغون بودیم. عین یه مسافرت بود. بگذریم. 

اخر همون هفته عمه شهین اینا اومدن تهران خونه عزیز . من واسه پنجشنبه شب دعوتشون کردم و بقیه رو هم گفتم (بقیه عمه ها) تا بجای شب یلدا اون شب رو تو خونه ما کنار هم باشیم. شب خیلی خوبی بود. آخر شب موزیک گذاشتیم دست زدیم بچه ها رقصیدن و خوش گذشت. 

چند روز بعد الینا دندون پایین سمت چپش زد بیرون. می خواستم واسش آش دندونی بپزم ولی اون هفته عمه شهین نمی تونست بیاد و گفتم هفته بعدش میگیرم. این هفته هم که عروسی دعوتم و می مونه واسه هفته بعد. ان شاالله اگر خدا بخواد و دوباره کاری پیش نیاد. دندون های بالاش هم داره درمیاد و الینا مدام شستص رو رو لثه های بالاش می کشونه. بمیرم الهی انگار خیلی درد داره. کمی هم بد اخلاق شده و خاله هاش میگن مدام دعواشون می کنه و بهش می کنه اٍاٍاٍاٍاٍاٍاٍاٍاٍه .

چند روز پیش یعنی 20 دی ماه بود که مهدکودک دانیال و همکلاسی هاش رو برد مهدکشاورزی. اونجا جشنواره نماز بود بچه ها قرار بود سرود بخونن. قرار بود همون رو از اخبار نشونشون بدم ولی ما هرچی نگاه کردیم چیزی نشون ندادن. 

راستی نمونه کوچک عکسهای شب یلدای بچه ها هم آمده شده بود که باید کی رفتیم و انتخاب می کردیم. تم عکسها خوب بود ولی ژست و قبافه بچه ها خسته و بهم ریخته بود. بهرحال برای یادگاری هم که شده 10 تا عکس رو انتخاب کردم که برام چاپ کنن هرچند گرون تموم میشه برام ولی من مهتقدم که همین عکسهاست که از این روزهایی که با شتاب درحال گذر هستن می مونه. 

دانیال این روزها گیر داده که باید ماشین شاسی بلندبخریم. میگه ماشین ما چشماش خواب آلوئه یه ماشین باید بخریم که چشماش عصبانی باشه. بابا محسن واسه اینکه مجابش کنه بهش گفت که تو از بس هرچی می بینی میخری دیگه ما نمی تونیم پولامون رو جمع کنیم تا بتونیم ماشین شاسی بلند بخرییم دانیال طفلک هم با یه حالتی جواب داد خوب از ین به بعد من هرچی خواستم واسه من نخرید من هرچی هم که گفتم باز شما نخرید تا از فکرم در بره!!!!!! منو بابا محسن خیلی خندیدیم از این حرفش هم خندیدیم و هم تعجب کردیم. 

خاله مهزاد میگه دانیال این حالی به حالیه . یه روزایی خیلی خوش اخلاق و خوبه و یه روزایی خیلی عصبی و بد اخلاق. میگه ما کلا نفهمیدیم فاز این بچه چیه. این روزا خاله مهزاد رفته تو کار دانیال و سعی می کنه باهاش حرف بزنه تا تنهایی تو اتاق خودش بخوابه که البته فقط دو شب خوابید و یا اینکه حرف بد نزنه یا دست درازی نکنه. تبلت رو از جلو دست بابامحسن و دانیال جمع کردم. با کلی مصیبت و مجاب کردن بابامحسن که این تبلت باعث میشه دانیال تمرکز نداشته باشه و نمیتونم کنترل کنم ساعت هایی که میشه پای تبلت . دیشب عمه شهلا اومده بود خونه عزیز. عزیز ما رو هم دعوت کرد که بریم. دانیال دیشب بچه بخوبی بود. یعنی من ازش راضی بودم. نه اینکه خیلی آروم باشه ولی شیطنت هاش عادی بود . آخر شب هم غذا خورد و انقدر خسته بود که حال نداشت بره تا دستشویی و بعد بخوابه. بابامحسن و من صد بار بهش تذکر دادیم تا بلند شد رفت دستشویی و اومد پیش من خوابید. خواب که چه عرض کنم. بیهوش شد از خستگی. 

آخر این هفته یعنی فردا عروسی دختر عمه من عارفه جونه. خیلی هیجان دارم. امیدوارم خوش بگذره با این دو تا وروجک. 

[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 11:16 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]

الینا الان 8 ماه و 9 روزه است. وقتی به دنیا اومد 3 کیلو 200 گرم بود و قدش 49 بود. الان الینا 9 کیلو وزن داره (البته با لباس) قدش 69 

هنوز دندون در نیاورده ولی به نظرم تو همین یکی دو هفته آینده در بیاد به امید خدا

دقیقا با پایان 6 ماهگی خودش می تونست بدون کمک بشینه

دو سه هفته است که چهار دست و پا میشه ولی به سمت جلو نمی تونه بیاد ولی دنده عقب میره مثل فرفره

وقتی دراز کشیده است خودش بلند میشه میشینه و برای اینکه به سمت جلو در حالت نشسته خودش رو کشون کشون می بره به سمت چیزی که می خواد

وقتی نشسته هر چیزی که کنارش باشه رو می گیره تا بلند بشه و وایسته. بابا محسن میگه فکر کنم قبل ازدندون درآوردن راه بره ولی من فکر نمی کنم. پاهاش هنوز خیلی ضعیفه البته تلاشش خوبه

الینا بطور رسمی از آخر 6 ماهگی سوپ می خوره. تقریبا هر روز براش سوپ درست می کنم. حریر بادوم، سرلاک، زرده تخم مرغ (از آخر 7 ماهگی) میوه حتی مرکبات هم می خوره. 

واسه مهدکودکش هر روز سه زرده تخم مرغ، سوپ و حریر بادوم می فرستم همراه یه میوه. 

میوه رو خیلی دوست داره مخصوصا سیب و موز رو . بیشتر دوست داره خودش دستش بگیره و بخوره. سوپش رو خیلی با اشتها نمی خوره و واسه هر بار سوپ دادن بهش یه نیم ساعت تا 40 دقیقه باید وقت بزاریم. سعی می کنم با طعمهای متفاوت درست کنم که بخوره ولی بعضی وقتا بازم بدقلقی می کنه. 

الینا خیلی نون دوست داره. عین یه گنجشک نون ها رو ریز می کنم و میزارم تو دهنش و اون هم می خوره. 

تلویزیون هم نگاه می کنه. آهنگ پیرمرد مهربون رو خیلی دوست داره . وقتی مجری اخبار حرف می زنه فکر می کنه با اون داره حرف می زنه و بهش میخنده و ذوق میکنه. 

دیگه صبحها که میدمش دست خاله سمیه کمی غر میزنه یا حتی گریه میکنه. الان یک ماهی هست این حالت رو داره . دیگه حسابی وابسته شده و ما رو میشناسه. بابامحسن وقتی از سرکار میاد خونه اگر بغلش نکنه الینا حسابی گریه می کنه. یعنی بعضی وقتا چنان گریه می کنه که امان نمی ده اون بنده خدا دست و صورتش رو بشوره. 

وقتی صدای آهنگ میشنوه اون هم باهاش زمزمه می کنه و از خودش صداهای موزن آآآآآآآآآآآ در میاره و ما کلی از این حرکتش می خندیم. فک کنم از من و دانیال یاد گرفته که همیشه با آهنگاه همخونی می کنیم. 

شبها قبلا بهتر می خوابید جدیدا تا وقتی که نبینه همه چراغها خاموش شده و دیگه صدای دانیال نمیاد نمی خوابه. خیلی دانیال رو دوست داره و با دیدن دانیال شدیدا ذوق می کنه. دانیال هم دوستش داره و باهاش بازی می کنه و گاهی هم چنان تکونش می ده که من فکر می کنم الان الینا به گریه می افته ولی با تعجب می بینم که داره می خنده به داداشی. 

 

[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ 9:45 ] [ مامان دانیال و الینا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ شرح خاطرات و یادداشتها و عکسهایی از دانیال یکدانه پسرم و الینا دردانه دخترمه که با تمام وجود دوستشوم دارم. ای عزیز ترین هایم, امیداوارم بتوانم قسمتی از وظیفه مادرانه ام رو از این طریق در قبالتون انجام بدم.
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 107
بازدید دیروز : 58
بازدید هفته گذشته : 409
کل بازدید : 235385
آرشيو مطالب