دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

عید قربان- تولد عزیز

چهارشنبه وقتی کار اداره تموم شده بابا محسن گفت که تو تعاونی خرید داره و ما هم باهاش رفتیم. دانیال حسابی تو تعاونی شیطونی کرد و خودش رفت از اتاق مدیر تعاونی که با بابا محسن دوسته شکلات برداشت و .... روز پنجشنبه مثل هر هفته رفتیم خونه مامانی .  روز جمعه هم هم روز عید قربان و هم روز تولد عزیز بود. دیروز عصر با بابا محسن رفتیم برای دانیال یه کاپشن و شلوار و کلاه خریدیم و برای عزیز هم یه هدیه ناقابل. بعد هم رفتیم خونه عمه شهلا یه سر زدیم و برای رادین هم امسال اولین عید قربان عمرش رو تجربه میکرد یه عیدی خریدیم. اونجا مدام با اف اف خونه عمه شهلا بازی میکردی و میگفتی عزیز سلام خوبی بعد رو میکردی به ما و میگفتی عزیز آمد. هرجا ...
6 آبان 1391

عکس از خواب دانیال وقتی مریض بود

همون طور که مطالب قبل نوشتم روز جمعه گذشته دانیال مریض بود و بخاطر شدت تب مدام استامینوفن مصرف میکرد و خواب آلود میشد. ولی همونطور که می دونید بچه ها رو خوابوندم کار راحتی نیست. وقتی فقط برای ٢ یا ٣ دقیقه تو آشپزخونه مشغول کار بودم تا برای دانیال سوپ درست کنم متوجه شدم که دانیال در حال بالا رفتن از مبل خوابش برده. یه پا رو زمین و یه پا رو هوا . من هم قبل از اینکه دانیال رو ببرم تو رختخوابش بذارم دو تا عکس ازش انداختم. ...
6 آبان 1391

هفته آخر مهر- بیماری دانیال

تمام هفته گذشته عمه شهین و هستی خونه عزیز بودن و ما هم که طبقه بالا میشینیم پای ثابت خونه عزیز بودیم. عمه شبنم هم اکثراً بود. عمه شهلا و رادین هم تا سه شنبه شب بودن. در این بین دانیال و هستی حسابی با هم کش مکش داشتن و عمه شهلا هم حسابی اعصاب و روانش از دست این دو تا بهم ریخته بود و مدام به من و عمه شهین میگفت که شما نمی تونید بچه هاتون رو درست تربیت کنید و .... به هر حال روز چهارشنبه دانیال رو که از مهدکودک گرفتم حال نداشت و مدام می گفت مامان خسته ام و بیحال ی افتاد یه وری. رفتیم خونه و بابا محسن هم رفت بیرون دنبال کار و بار خودش. دانیال تب کرده بود و مدام تبش بالاتر میرفت. بهش شربت استامینوفن دادم ولی باز هم داغ بود و بهونه می گرفت و ب...
6 آبان 1391

خونه پسرخاله محمد

پنجشنبه ظهر مثل همیشه رفتیم خونه مامانی. خاله زیبا هم بود. خاله زیبا برای دانیال یه دست بلوز و شلوار و یه شلوار تکی گرفته بود و مثل همیشه ما رو شرمنده خودش کرد. دانیال از 8 صبح بیدار شده بود ولی با تمام خستگیش حاضر نبود بخوابه. تا ساعت 10 شب یک بند بالاپایین پرید و بازی کرد وقتی ازخونه مامانی برمیگشتیم تو ماشین خوابش برد ولی تا خود صبح از شدت پا درد و درل درد و کوفتگی ناشی از خستیگی بیش از حد نالید و نه خودش خوابید  و نه گذاشت ما بخوابیم. بابامحسن جمعه صبح کلاس داشت و رفت. من و دانیال هم ساعت 10 بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم رفتیم خونه پسرخاله محمد. ناهار اونجا دعوت بودیم. این اولین بار بود که بعد از عروسی پسرخاله می رفتیم خونشون. دست خ...
23 مهر 1391

روز جهانی کودک

از دو شب پیش تخت و پارک نوزادی دانیال رو که مدتها بود دانیال توش نمی خوابید و  جمع کرده بودیم رو دوباره باز کردیم و دانیال با دیدنش کلی ذوق زده شد. حتی از دیدن روروئکش که حتی یک ماه هم توش ننشسته بود کلی ذوق کرد و  دو روزی با اون سرگرم بود. دو شبه که دانیال تو تختش می خوابه. البته من هم کنار تختش می خوابم تا نترسه ولی کم کم می خوام عادتش بدم که تنهایی تو اتاقش بخوابه. تخت دانیال هنوز اندازشه ولی فکرنمی کنم عید به بعد بتونه توش بخوابه. احتمالاً بابایی برای عیدی دانیال باید براش یه تخت خوشگل بخره. (انشااله) دیروز روز جهانی کودک بود و من از عمه شیوا خواستم تا وقتی داره میره بیرون دانیال رو هم با خودش ببره و بهش پول دادم تا براش یک...
18 مهر 1391

رفتن به منظریه و تجریش

دیروز بعد از ظهر قصد داشتم با عمه شیوا برم تجریش و دانیال رو هم با خودم ببرم که وقتی رفتم خونه دیدم عمه شیوا نیست. بابا محسن گفت که تو پایگاه شهید باهنر منظریه یه کار اداری داره که زیاد طول نمی کشه. واسه همین ما می تونیم باهاش بریم منظریه و برگشتنی هم با بابایی بریم تجریش. ما هم بدون معطلی آماده شدیم و رفتیم. هوا اونجا بسیار عالی و کمی بیش از حد خنک بود. چند تا عکس از دانیال اونجا گرفتم و من و دانیال یه هوایی خوردیم و بعد با بابایی رفتیم تجریش شام خوردیم و خرید کردیم و برگشتیم خونه. یه نیم ساعتی خونه عزیز بودیم و بعد هم خواب. بقیه عکسها در ادامه مطلب   دانیال بالاخره اونجا هم یه دوست پیدا کرد &nb...
12 مهر 1391

یکشنبه 9 مهر91

دانیال سرماخورده. آبریزش بیین داره. آخه هنوز اول پاییزیم، سرماخوردگی دیگه از کجا اومد.؟ به هرحال بابامحسن دانیال رو برد پسش دکتر تفضلی و شهر هم داروهاش رو گرفتم و رفتیم خونه. با این که داروخورده بود تا ساعت 11 شب نخوابید که نخوابید. من که دارو نخورده بودم داشتم از خستگی می مردم نمی دونم چرا این بچه خوابش نمی گرفت. خلاصه صبح با کلی دنگ و فنگ بیدارش کردیم و آوردیم مهدکودک. دانیال دیروز یادگرفته و میگفت:  ماشین باباگوش پینکانه = ترجمه= ماشین بابابزرگ پیکانه (بابابزرگش هم کلی ذوق کرده بود) ماشین هستی سمنه= ماشین هستی سمند
9 مهر 1391