دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

شیرین زبونی

این روزها دانیال خیلی بهتر حرف میزنه و حسابی برامون شیرین زبونی می کنه. ادای حرف زدن بزرگترها رو در میاره یا با زبون بچه گونه شعر یه توپ دارم قلقلیه رو می خونه یا بلده تا ١٢ رو درست بشمره (البته وقتی که دلش بخواد این کار رو میکنه و گاهی هم هرچی از بخوایم اصلا اعداد رو نمی گه و خودش رو لوس می کنه و می خنده) از اسامی ١٢ امام تا امام چهارم بلده. می دونه که وقتی چراغ قرمزه باید ماشین بایسته و وقتی که سبز میشه ماشین می تونه حرکنه. بلده صلوات بفرسته و شعر آقا پلیسه رو دست و پا شکسته می خونه. زیاد حوصله نقاشی نداره و زود از سر کاغذها بلند می شه و میره سراغ بازی های دیگه. مخصوصا ماشین هاش. عاشق ماشین پلیسشه. تازگی ها هم دیگه نمی ره تو تختش بخوابه و ...
6 دی 1391

عکس های آذر ماه 91

عکسهای آذر ماه ٩١ دانیال روزی که برف اومد جلوی مهدکودک بابامحسن درحالی که داره برفای ماشین رو پاک می کنه و دانیال تو ماشین نشسته رادین کوچولو ریحانه موچولو با دانیال خونه عزیز و چند تا عکس از منظره برفی     ...
6 دی 1391

شب یلدا. تولد خاله جون

چهارشنبه شب دایی غلام اومد دنبالم و من و دانیال رو برد خونه مامانی. پنجشنبه شب یلدا بود. شب یلدا روز تولد خاله جمیله بود و بعد از سالها در شب تولدش کنار هم جمع شدیم. این هم امیرحسین (به قول دانیال امی خسین) که اون هم 27 آذر تولدش بود. قربونت برم خاله جون تو چقدر کوچولو و مظلومی  غروب پنجشنبه با خاله جمیله و دایی غلام رفتیم جمهوری و بهارستان. بابا محسن هم وقتی جمهوری بودیم به ما ملحق شد و دایی رو فرستادیم خونه و ما با بابا محسن رفتیم بهارستان و برگشتیم خونه مامانی. خاله زیبا و مامانی بساط شب یلدا رو جور کرده بودن و حسابی خوش گذروندیم. دانیال یکی دوبار گریه غزل رو درآورد. اون شب حسابی خوش گذشت و آخرشب هم موقع کفش پوشیدن حسابی خندی...
3 دی 1391

اومدم خاله جمیله. مریضی دانیال

همون طور که پیش بینی می کردم دانیال سرماخوردگی رو از من گرفته و سرما خورده. روز دوشنبه و سه شنبه نیومدم اداره. سه شبه شب خاله جمیله اومد تهران و ما هم دوشنبه رفتیم خونه مامانی. سه شنبه هم دانیال رو بردم پیش دکتر قدیمیش دکتر صاحب حریری. وقتی برگشتیم خونه مامانی دانیال انقدر خسته بود که سریع خودش رو انداخت رو پای من و خوابش برد من هم با خاله جمیله و دایی رفتم جمهوری و برای بچه ها چند تکه لباس خریدیم. واقعا همه چیز گرون شده. دیشب برگشتیم خونمون تا من صبح بیام اداره. دیشب انقدر خسته بودم که وقتی دانیال رو که تو بغلم خوابش برده بود بردم گذاشتم تو رختخوابش من هم کنارش خوابم برد. امروز دانیال رو گذاشتم خونه. عمه شیوا ت...
29 آذر 1391

عکس 4×3

چند وقت بود که مهدکودک چند تا عکس سه درچهار از دانیال رو خواسته بود. هفته پیش بالاخره وقت کردیم و رفتیم ازش عکس انداختیم. دانیال موقع عکس انداختن خیلی آروم بود و اصلا تکون اضافه ایی نخورد. دو تا عکس انداخت که از هر دو تاش خوشمون امود. یکی با لبخند و یکی معمولی. از هر دو چاپ کردیم. این هم عکسهاش ی ...
29 آذر 1391

سالگرد فوت پدرم

هم زمان با روز تولدم، پنجشنبه  16 آذر سیزدهمین سالگرد فوت پدرم هم بود. دو سه سالی هست که تو این روز آش می پزیم و میریم سر مزار پدرم و خیرات می کنیم. چهارشنبه شب و پنجشنبه تا ظهر مشغول برقراری بساط آش تو خونه مامانی بودیم. پنجشنبه ظهر رفتیم سرخاک. خوشبختانه بارون بند اومده بود. بعدش هم رفتیم سرخاک آیدا. قسمت قطعات جدید چه قیامتی بود. هم خیلی ترافیک و شلوغ بود و هم چون قطعات جدید بودن و سیمان کاری نشده بود و بارون هم اومده بود تمام لباس و کفشمون پر شد از گل و لای. وقتی برمی گشتیم خونه دانیال تو بغل خاله زیبا خوابش برد و تو خونه هم یه یک ساعتی خوابید و من هم کنارش چرتی زدم. دیروز هم صبح زود بیدار شدیم و کارهامون رو کردیم و رفتیم مسجد...
25 آذر 1391

صورت دانیال و آبگوشت

مدتیه که عمه شهلا بخاطر کمردردش اومده خونه عزیز تا کمی بهتر بشه. این روزها بیشتر میریم خونه عزیز. دیشب هم رفته بودیم. قبل از آمده شدن شام دانیال گرسنه شد و غذا خواست. من هم براش آب گوشت شب قبل رو گرم کردم و ریختم تو کاسه و براش نون خرد کردم. دانیال روبروی من نشسته بود و منتظر بود تا غذاش سرد بشه. در همین موقع دانیال تو یک حرکت عجیت غریب خواست خودش رو جا به جا کنه که با صورت رفت تو کاسه آبگوشت. من چنان جیغی کشیدم که همه از جا پریدن. قلبم داشت میومد تو دهنم. فکر کردم صورت بچه سوخت. سریع صورتش رو با دستمال پاک کردم و سریع صورتش رو شستم. خوشبختانه آبگوشت کمی سرد شده بود و صورت دانیال نسوخته بود. فقط کمی ترسید. خدا یا شکرت.  ...
21 آذر 1391

خدایا حافظ همه بچه ها باش

دو هفته پیش خبر گم شدن دختر 11 ساله یکی از آشنایان رو به نام آیدا شنیدیم. اون درحالی که به کلاس زبان نزدیک خونشون میرفته ناپدید شده بود. بسیار متاثر شدیم و مداوم پیگیر بودیم تا ازش خبری بگیریم. دیروز پسرخاله محمد که از اقوام نزدیک آیدا کوچولو بود بهم زنگ زد و خبر داد که جنازه آیدا توی چهار دانگه پیدا شده.  بله، آیدای کوچک تصادف کرده بود و راننده به جای بردن آیدا به بیمارستان اون رو توی کانال آب توی زمین های کشاورزی چهار دانگه انداخته بود و اکنون بعد از دو هفته چشم انتظاری تن بی روح آیدا به آغوش مادرش برگشت. خدایا......................................................................................... چشم را مجالی نیست که ...
13 آذر 1391

عوض شدن کلاس دانیال -برنامه عمو قناد و تولد ریحانه- روز خانواده

چهارشنبه ک رفتم دنبال دانیال خاله ساناز منوکشید کنار و گفت که دانیال کلاسش عوض شده. خیلی تعجب کردم و دلیلش رو خواستم. گفت که تعداد کلاس خاله بهاره و خاله مرضیه زیاد بوده و اونها مجبور شدن یه کلاس اضافه درست کنن. یه کلاس بین دو نیم تا  سه ونیم ساله ها. اما نمی دنم چرا از کلاس خاله بهاره فقط دانیال و سپهر رفتن تو اون کلاس. اگر قرار بود بچه های بزرگتر برن خوب بچه های از دانیال بزرگتر هم بودن. تازه دانیال خوب هم حرف نمی زنه. هنوز جمله بندیش خوب نشده و حرف زدنش نیاز به مترجم داره. اون روز خاله ساناز گفت ما حواسمون هست و نمیزاریم بهش بد بگذره و ...خلاصه با ناراحتی به خاله ساناز گفتم که ببین تا حالا هرچی شده من چیزی نگفتم. اون جریان خاله نازی...
7 آذر 1391