دیروز صبح سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت اداره. تو ماشین به دانیال کمی شیر پاستوریزه دادم خورد. زیاد نخورد. انگار خوابش میومد و سرش رو روپای من میذاشت تا چرت بزنه. رسیدم به دوراهی اوین که دیدیم متاسفانه راه رو پلس بسته و باید از یه جای دیگه وارد اوین بشیم. راهمون خیلی طولانی شد و توی گرمای شدید دیروز و ترافیک حسابی کلافه شدیم. بعد از نیم ساعت معطلی تو ترافیک و میانبر و ... ساعت 7:50 رسیدیم دم دانشگاه. در همین موقع بود که دانیال حالت تهوع گرفت و روی من بالا آورد. دیگه مقنعه و شلوار و مانتوی من شده بود کثافت خالی. طفلک بچه خودش هم ترسیده بود. پیاده شدیم و گوشه خیابون بهش آب دادیم و لباسش رو بابا محسن کمی تمیز کرد و وارد دانشگاه شدیم و د...