دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

14 و 15 اردیبهشت

پنجشنبه تا عصر خونه عمه شهین موندیم بعد ازناهار با بدبختی دانیال رو کمی خوابوندم هستی هم رفته بود خونه عزیزش که بعد از یکی دو ساعت برگشت. موقع اومدن به تهران عمه شهین و هستی هم با ما اومدن.  ما اون شب شام خونه مامانم بودیم. پسرخاله محمد و همسرش هم بودن. دایی و زن دایی بابا محسن مادربزرگش رو برای عمل آب مروارید چشم آورده بودن تهران و خونه مادر بابا محسن بودن و قرار بود جمعه صبح برگردن که برگشتن. جمعه تولد بچه دوستم بود. دانیال از 7:30 صبح بیدار شد. من کلی کار داشتم. یه سر رفتیم خونه عزیز دانیال و مادربزرگ بابایی رو سر زدیم و دایی و زن دایی بابایی رو که با عرفان پسرشون اومده بودن راهی کردیم . بعد برگشتیم بالا ناهار درست کردم و کارهای ...
17 ارديبهشت 1391

چند تا عکس قدیمی

اینجا چند تا عکس قدیمی که تو دوربین عمه شهین بود رو می زارم. قیافه این دو تا وروجک رو با اون دم کنی های روی سرشون بقیه عکسها در ادامه مطلب    تو تا وروجک تو بغل بابابزرگ پارک پرواز فروردین 91   رستوران سیدنی هستی و دانیال تو بغل عمو محمد     ...
17 ارديبهشت 1391

چهارشنبه 13 اردیبهشت 91

امروز قراره بریم هشتگرد خونه عمه شهین. امیدوارم هستی و دانیال بزارن واسه ما یه کم اعصاب باقی بمونه . دیروز دانیال وقتی از مهدکودک اومد خونه یه بند می گفت داداش. هی می گفتم چی می گی مامان جان و هی اون جواب می داد داداش. مامان داداش. من هم خندیدم وگفتم دانیال داداش میخوای؟ اون هم با مطلومیت سرش رو تکون می داد و می گفت آره . باز خندیدم و گفتم آبجی نمیخوای اون هم می گفت نه. خلاصه دیشب کلی از این حرف دانیال خندیدیم و هی به دانیال می گفتم مادرجون سفارش دیگه ایی نداری. رودرواسی نکن اگه چیز دیگه ای می خوای بگو دیشب داداشم بعضی از وسایلم هام رو که خونه مامانم جا مونده بود برام آورده بود و هی زنگ زده بود و ما در رو باز نکرده بودیم آخه زنگمون خرابه ...
13 ارديبهشت 1391