دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

تولد نی نی عمه شهلا

دیروز یکشنبه  ٦ خرداد ٩١  ساعت ٨:١٥ دقیقه عمه شهلا یه نی نی خوشگل با وزن ٣کیلو و ٢٠٠ و قد ٥٠ تو بیمارستان مصطففی خمینی بدنیا آورد. من هم ظهر ساعت ١ مرخصی ساعتی گرفتم و با بابایی و دانیال و عمه شهین رفتیم بیمارستان عیادت.  عمه شهلا تولد نی نی خوشگلت رو تبریک می گم. این هم عکس نی نی عمه شهلا. هنوز سر اسم این نی نی با بابا حمیدش به توافق نرسیدن ولی اگر عمه شهلا پیروز بشه اسم این نی نی رادین میشه. دانیال و پسر عمه شهلا تو بیمارستان دیشب عمه شهین بیمارستان موند پیش عمه شهلا . برای اینکه هستی در دوری مادرش نا آرومی نکنه و دانیال هم سرگرم بشه با هستی و باباش و عمه شیوا رفتیم پارک دم خونه و اونجا کمی سرگرم شدن...
7 خرداد 1391

عکس دانیال تو پارک پرواز

جمعه 5 خرداد 91 دانیال ساعت 9 بیدار شد صبحانه نخورد صدای عمه شهلا از خونه عزیز اومد. من و دانیال رفتیم پایین. دانیال اونجا یه تیکه نون از دست عزیز گرفت وخورد و عمه شهلا کلی دانیال رو بغل کرد قربون صدقش رفت. بعد دانیال رفت عمه شیوا رو از خواب بیدار کرد و اون هم کلی دانیال رو بوس کرد و باهاش بازی کرد.  بعد من و دانی رفتیم بالا. دانیال کمی بازی کرد و بعدش هم تو بغل من خوابش برد. بدون اینکه ناهار بخوره. من هم ناهار نخوردم و کنار دانی خوابیدم. بابا محسن آروم اومده بود دیده بود ماخوابیم اون هم ناهارش رو خورد و خوابید. عصری که همگی بیدار شدیم دانیال با بابایی هندونه خورد و بعدش هم حاضر شدیم رفتیم پارک پرواز. حسابی به دانیال خوش گذشت. تو راه&...
6 خرداد 1391

عکسهای پنجشنبه 4 خرداد 91

  پنجشنبه 4 خرداد 91 شام خونه مامانم بودیم. پسرخاله محمد و همسرش، خواهر بزرگم با شوهر و خواهرزاده هام و آبجی زیبا و شوهرش هم بودن. دانیال به محض اینکه پاش رسید خونه مامانم پرید تو حیاط و شروع کرد به بازی. خاله زیبا از روی درخت توت سیاه میکند و بهش می داد بخوره و دانیال وقتی میخورد دوباره صدا می کرد که دوباره بهش بده. شقایق خواهرزادم مدام دنبال دانیال بود باهاش بازی می کرد. عکسهای دانیال تو حیاط خونه مامانی بقیه عکسها در ادامه مطلب     ...
6 خرداد 1391

چهارشنبه 3 خرداد 91

دایی کیا و زندایی بابا محسن از شمال اومده بودن و یه سر هم اومدن خونه ما. قرار بود مادربزرگ بابا محسن باهاشون برگرده شمال اما پشیمون شد و برای بدینا اومدن بچه عمه شهلا تهران موند. دانیال ازدایی کیا خوشش اومده بود و وقتی داشت میرفت پشت سرش گریه میکرد. انشااله خدا یه نی نی خوشگل وسالم هم به دایی کیا و زن دایی بده.
6 خرداد 1391