سه شنبه 16/8/91
دیروز که دانیال رو از مهد گرفتم دوید بیرون دنبال صدف گریه زاری کرد. بابامحسن سرش رو گرم کرد که مامان صدف صدف رو ببره وقتی وقتی دانیال دید صدف نیست پدر ما رو درآورد. جلوی دانشکده علوم پایه یه حوض بزرگه که توش ماهی قرمز داره کمی اونجا سرگرمش کردیم براش پاستیل و رنگینک خریدیم اما تا خود خونه بهانه می گرفت و جیغ می کشید و به هر بهانه ایی گریه می کرد. اعصاب من و بابایی حسابی خرد شده بود. بالاخره رسیدیم خونه هنوز بهانه می گرفت. براش آب سیب گرفتم خورد انگار حالش بهتر شده بود. نمی دونم شاید از شدت گرسنگی عصبی شده بود چون بعد از خوردن آب سیب حالش خیلی بهتر شد و شروع کرد به بازی. شربت زینک پلاستش رو که همیشه به سختی میخورد به...





