دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

خدایا حافظ همه بچه ها باش

دو هفته پیش خبر گم شدن دختر 11 ساله یکی از آشنایان رو به نام آیدا شنیدیم. اون درحالی که به کلاس زبان نزدیک خونشون میرفته ناپدید شده بود. بسیار متاثر شدیم و مداوم پیگیر بودیم تا ازش خبری بگیریم. دیروز پسرخاله محمد که از اقوام نزدیک آیدا کوچولو بود بهم زنگ زد و خبر داد که جنازه آیدا توی چهار دانگه پیدا شده.  بله، آیدای کوچک تصادف کرده بود و راننده به جای بردن آیدا به بیمارستان اون رو توی کانال آب توی زمین های کشاورزی چهار دانگه انداخته بود و اکنون بعد از دو هفته چشم انتظاری تن بی روح آیدا به آغوش مادرش برگشت. خدایا......................................................................................... چشم را مجالی نیست که ...
13 آذر 1391

عوض شدن کلاس دانیال -برنامه عمو قناد و تولد ریحانه- روز خانواده

چهارشنبه ک رفتم دنبال دانیال خاله ساناز منوکشید کنار و گفت که دانیال کلاسش عوض شده. خیلی تعجب کردم و دلیلش رو خواستم. گفت که تعداد کلاس خاله بهاره و خاله مرضیه زیاد بوده و اونها مجبور شدن یه کلاس اضافه درست کنن. یه کلاس بین دو نیم تا  سه ونیم ساله ها. اما نمی دنم چرا از کلاس خاله بهاره فقط دانیال و سپهر رفتن تو اون کلاس. اگر قرار بود بچه های بزرگتر برن خوب بچه های از دانیال بزرگتر هم بودن. تازه دانیال خوب هم حرف نمی زنه. هنوز جمله بندیش خوب نشده و حرف زدنش نیاز به مترجم داره. اون روز خاله ساناز گفت ما حواسمون هست و نمیزاریم بهش بد بگذره و ...خلاصه با ناراحتی به خاله ساناز گفتم که ببین تا حالا هرچی شده من چیزی نگفتم. اون جریان خاله نازی...
7 آذر 1391

دانیال و محرم 91

 دانیال در شب تاسوعای حسینی خیابان بریانک   ظهر عاشورا محله خودمون دانیال داره با زحمت زنجیر میزنه (زنجیر براش بزرگ بود ولی اصلا کوتاه نمی اومد و میخواست اون هم مثل بقیه مردها زنجیر بزنه) عمو مجید بابای ریحانه دانیال داره کالسکه رادین رو راه میبره رادین کوچولو هستی داره واسه کالسکه رادین گریه میکنه و میخواد توش بشینه ...
7 آذر 1391

پنجشنبه 2 آذر خونه عمو بهنام

پنجشنبه شب شام خونه عمو بهنام دعوت بودیم. به زور دانیال رو ظهر خوابوندم که شب سرحال باشه. خیلی ذوق داشت که زودتر بریم و با کیان بازی کنه.بالاخره رفتیم و دانیال اونجا حسابی با کیان بازی کرد.  کیان کوچولو بچه عمو بهنام دوست بابامحسن و خاله پریا دوست منه. کیان سه ماه از دانیال کوچکتره. این دو تا وروجک گاهی هم سر اسباب بازی ها دعواشون میشد ولی به هر حال به خیر و خوشی گذشت. اون شب خاله پریا خیلی زحمت کشیده بود و بخاطر بچه ها لازانیا هم کنار غذاش درست کرده بود که حسابی خوشمزه بود. دانیال و کیان     ...
7 آذر 1391

شنبه و یکشنبه 27 و 28 آبان

روز شنبه آستین همت رو بالا زدم و کمی ترشی و شور و خیار شور درست کردم. حسابی خسته شدم. دانیال هم تو درست کردن ترشی به مامانی کمک کرد و وسایل ترشی رو می ریخت توی دبه. مطمئناً ترشی و شور امسال حسابی خوشمزه میشه. چون دانیال با اون دستای کوچیک و ناز نازی وسایل ترشی رو می ریخت تو دبه.  (به امید خدا) دیروز یکشنبه 28 آبان بود و کلی کار نکرده داشتیم که انجام بدیم. بعد از ساعت اداری رفتیم مراسم ختم مادر یکی از همکارای بازنشسته، با بابامحسن و دانیال رفتم. دانیال تو سالن رژه می رفت و من هم نمی تونستم به زور نگهش دارم. نیم ساعتی تو مراسم بودیم وخداحافظی کردیم و رفتیم. خدابیامرزه اون مرحومه رو. باعث شد چند تا از همکاران قدیمی رو ببینیم. ب...
29 آبان 1391

شنبه و یکشنبه 27 و 28 آبان

روز شنبه آستین همت رو بالا زدم و کمی ترشی و شور و خیار شور درست کردم. حسابی خسته شدم. دانیال هم تو درست کردن ترشی به مامانی کمک کرد و وسایل ترشی رو می ریخت توی دبه. مطمئناً ترشی و شور امسال حسابی خوشمزه میشه. چون دانیال با اون دستای کوچیک و ناز نازی وسایل ترشی رو می ریخت تو دبه.  (به امید خدا) دیروز یکشنبه 28 آبان بود و کلی کار نکرده داشتیم که انجام بدیم. بعد از ساعت اداری رفتیم مراسم ختم مادر یکی از همکارای بازنشسته، با بابامحسن و دانیال رفتم. دانیال تو سالن رژه می رفت و من هم نمی تونستم به زور نگهش دارم. نیم ساعتی تو مراسم بودیم وخداحافظی کردیم و رفتیم. خدابیامرزه اون مرحومه رو. باعث شد چند تا از همکاران قدیمی رو ببینیم. ب...
29 آبان 1391

20 تا 23 آبان 91

روز شنبه 20/8/91 بابامحسن ما رو رسوند خونه و رفت. دانیال که می دو نست می خوایم بریم خونه عمه شبنم یک بند تا خود خونه می گفت نینانه نینانه بیم خونه شمنم بیم خونه نینانه (ریحانه ریحانه بریم خونه شبنم بریم خونه ریحانه). من و دانیال هم رفتیم خونه عمه شبنم که خونش یه کوچه اون ور تر از خونه ماست. میخواستم کمکش کنم آماده بشه بره عروسی. رفتیم اونجا و عمه شیوا هم بعد از نیم ساعتی اومد. بعدش هم برگشتیم خونه ساعت 7 شده بود و من سردرد خیلی وحشتناکی گرفته بودم. عمه شیوا که برای کاری اومده بود بالا دید که من حالم بده و بهم قرص مسکن داد و با دانیال رفت خونه عزیز. من هم خوابیدم ساعت 10 بود که دیدم بابامحسن من رو صدا میکنه و میگه پاشو شام بخور . خدارو...
24 آبان 1391