دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

گرفتگی کمر در اواخر ماه دوم بارداری

اواخر ماه دوم بارداری بودم که کمرم گرفت و چون دارو هم نمی تونستم مصرف کنم حسابی کله پا شدم. دو سه بار دکتر رفتم و در نهایت دکتر متخصص مغز و اعصاب بهم گفت که دیسکت تحت فشار و کاری نمی شه کرد و پیشنهاد می کنم حتی پماد هم استفاده نکنی چون هنوز سه ماهه اول بارداری هستی و من حسابی گرفتار شده بودم. کمرم کاملا خم مونده بود و درد شدیدی داشت و غیر از تحمل هم نمی شد کاری کرد تا اینکه بعد از حدود 5 روز کمرم صاف شد و به زندگی عادی برگشتم
18 آبان 1393

خونه جدید عمه شهین

به سلامتی و مبارکی عمه شهین اینا از اجاره نشینی خلاص شدن و برای خودشون خونه خریدن. روز جمعه ظهر همگی رفتیم خونه عمه شهین اینا . بچه ها همگی بودن و مطابق معمول گهگاهی صدای جیغ و داد و دعواشون بلند میشد. عصر بود که عمه شبنم و عمو مجید راه افتادن که برن بیرون یه دوری بزنن و هستی رو هم با خودشون بردن. همون موقع بابامحسن هم که با عزیز اینا رفته بودن خونه دایی یزدون سر بزنن برگشتن و بابا محسن هم به من گفت که دانیال رو حاضر کنم و ما هم بریم بیرون یه دوری بزنیم. آخه قرار بود همگی شام هم خونه عمه شهین بمونیم. دانیال  تا سوار ماشین شد دو دقیقه نشد که خوابش برد و ما برگشتیم خونه و بابا محسن دانیال رو برد بالا و خودمون دو تایی رفتیم و ...
23 شهريور 1393

نی نی پسرخاله محمد (مهرانا)

هفته گذشته روز سه شنبه 11 شهریور نی نی پسرخاله محمد به دنیا اومد. یه دخمل نانازی. تو بیمارستان رفتیم ملاقاتش اما برای دیدن نی نی تازه وارد به خانواده به خونشون نرفته بودیم تا روز سه شنبه که دهمین روز به دنیا اومدن این دخمل ناناز بود. روز پنجشبه عصر با بابایی، خاله زیبا و مامانی (مادربزرگ دانیال) رفتیم خونه پسرخاله محمد و دیدیمشون. اسم این دخمل خانوم رو مهرانا گذاشتن. یعنی الهه نور. مهرانا جان خوش اومدی عزیزم         ...
23 شهريور 1393

یه خبررررررررر

یه نی نی دیگه تو راهه روزهای آخر تعطیلات تابستونه بود که متوجه شدیم یه نی نی دیگه  تو راه داریم. یکی دو هفته بخاطر یه سری مشکلات پزشکی دو به شک بودیم اما بالاخره هفته پیش دکترم تأیید کرد  هفته شش بارداری رو دارم پشت سر می زارم. البته بخاطر دیابت بارداری که زودهنگام هم به سراغم اومده باید خیلی مواظب باشم. این روزها حالم خوبه و فعلا حالم مثل بارداری قبلی بد نشده و امیدوارم هم که نشه. اگر خدا بخواد فروردین ماه یه نی نی کوچولوی دیگه به جمع خانوادمون اضافه میشه. هنوز به دانیال چیزی نگفتیم اما خودش مدتهاست که به ما می گه برام یه نی نی بخرید. وقتی بچه های کوچولو رو چه دختر باشن و چه پسر تو خیابون و بیرون از خونه میبینه ذوق می کنه...
15 شهريور 1393

کمر درد عمه شهلا - آب بازی دانیال تو خونه

این روزها دیسک کمر عمه شهلا پاره شده و قراره بصورت استراحت مطلق باشه تا شاید دیسکش جوش بخوره. عمهشیوا رفته بود خونه اونها تا به عمه شهلا کمک کنه . آخر هفته دایی کیاو همسرش اومده بودن تهران. من پنجشنبه خونه مامانم بودم و آخر شب برگشتیم خونه و دانیال اون زمان خواب بود . اما صبح روز جمعه رفتم خونه مادرشوهرم و دایی کیا و زن دایی رو اونجا دیدم. عمه شیوا و شهلا هم اومده بودن خونه عزیز. ظهر عمه شبنم هم اومد خونه عزیز. بچه ها رفتن بالا خونه ما و اونجا بازی می کردن. خونه من چندین بار در حد انفجار بریز و بپاش شد . حتی یه بار بچه ها تو خونه آب بازی می کردن و خونه رو خیس کردن. اما عمق فاجعه وقتی بود که وقتی دایی کیا اینا رفتن و  عمه شبنم و ریحانه ه...
15 شهريور 1393

تعطیلات تابستانه

امسال با احتساب مرخصی های اجباری که باید می گرفتیم و المپیاد ورزشی دخترها و پسرها که در دانشگاه برگزار می شد حدود 25 روز تعطیل بود. در اولین روز شروع تعطیلی ما عزیز و عمه شیوا رفتن چالوس. مامانی هم مشهد بود. بابامحسن هم دو هفته اول رو سرکار بود . یکی دو روز رفتیم شهریار خونه خاله زیبا من و دانیال موندیم و  یک روز رفتیم باغ برادر شوهرش و به دانیال حسابی خوش گذشت. تو باغشون استخر داشتن و آلاچیق و .... وقتی ما اونجا بودیم دایی کیا اومده بود تهران اما ما ندیدیمش. بعد برگشتیم خونه و من و دانیال تنها تو خونه بودیم و جای خاصی هم نمی رفتیم. یه بار فقط یه سر خونه خاله شهلا رفتیم و یه نیم ساعتی اونجا بودیم. هفته بعدش دو سه روز رفتم خونه مامانم ای...
10 شهريور 1393

سفری کوتاه ولی مفید به جوار حضرت رضا (ع)

دوشنبه 6 مرداد رو سر کار بودیم هنوز برای تعطیلات فکر خاصی نکرده بودین چند جا رو در نظر داشتیم که در نهایت ساعت 12 شب تصمیم گرفتیم بریم مشهد. عزیز و عمه شیوا هم با ما اومدن. ساعت 2 نیمه شب راه افتادیم و سه شنبه ساعت 15 رسیدیم مشهد. با اینکه شب راه افتادیم ولی اصلا نخوابیدیم و زیاد هم خسته نشدیم. خونه خاله جمیله رفتیم ناهار خوردیم استراحت کردیم کنار هم بودیم و بعد از شام رفتیم حرم حضرت امام رضا (ع) و تا بعد نماز صبح موندیم. البته دانیال رو خوابودنم و گذاشتمش پیش خاله جمیله. تا صبح دو سه بار بلند شده بودو گریه کرده بود و آب خواسته بود. آخه تو ماشین حسابی خسته شده بود و ظهرش هم نخوابیده بود. بالاخره صبح برگشتیم خونه تا ظهر خوابیدیم ناهار خوردیم ...
11 مرداد 1393