دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

تعطیلات نوروز 91 را چگونه گذراندیم

1391/1/16 11:15
417 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

 ما برگشتیم

امروز ١٦ فروردین ٩١ اولین روز اداری منه البته از ١٤ فروردین باید می اومدم اداره ولی مریض بودم و این اولین روز اداری من در سال ٩١ هست و دارم اولین پست سال ٩١ رو تو وبلاگ دانیال می نویسم.

چند روز اول عید دانیال سرماخورده بود که بحمد خدا زود خوب شد. ما چند روز اول تهران بودیم و خاله جمیله دانیال از مشهد اومده بود تهران با دو تا فسقلیش. ما اکثرا خونه مامانی بودیم و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود دانیال حسابی با بچه های خواهرم بازی کرد. ٦ عید راه افتادیم به سمت چالوس . جاده خیلی ترافیک بود و ما شب رسیدیم و تا روز دوازدهم اونجا بودیم و یه عروسی هم رفتیم . از کل شمال رفتنمون یه ٥ دقیقه ایی هم رفتیم لب دریا آخه بیشتر وقتمون رو به دید و بازدید اقوام گذروندیم. هوا هم دو روز بارونی بود و دو روز آفتابی.  خلاصه گذشت. دانیال هم اونجا چند تا بچه گیر آورد که خودش رو مشغول کنه. مثلا آیدا نوه عموی بابا محسن بود که فقط ١٧ روز از دانیال بزرگتره و دانیال یه نصف روز خودش رو با اون سرگرم کرد. و سر چیپس سیب زمینی با هم درگیری داشتن. یا غزل اون یکی نوه عموی محسن که ٤ یا ٥ سالشه.

با فاطمه دختر  خاله بابا محسن که ٦ سالشه هم حسابی بازی کرد همین طور محمد امین ٣ ساله و عرفان ٧ ساله پسردایی های بابا محسن. آتنا هم یکی دیگه از بچه های فامیل بود که ٩ سالش بود ولی دانیال حسابی باهاش بازی کرد.

خلاصه بچه زیاد اطرافمون بود و به دانیال حسابی خوش گذشت. من هم مدام دنبال دانی بودم که تو خونه مردم خراب کاری نکنه که با همه نظارت ها یه چند جایی دسته گل به آب داد. مثلاً انگشتش رو کرد تو شمع ژله ایی که خونه پسر عموی محسن بود و شمعی که تو دکورشون گذاشته بودن رو حسابی خراب کرد و ...

حسابی هم تا تونست به جای ناهار و شام شکلات خورد.

١٣ عید روز سیزده بدر تهران بودیم و من و بابا محسن هر دو از ناحیه چشم مریض بودیم فقط به دعوت مامانم ناهار رو رفتیم خونه مامانی و دایی غلام تو حیاط کباب درست وکرد و دور هم بودیم.

تو عید دانیال چند تا کلیمه جدید یاد گرفت

صدپ= صدف (اسم دوست دانیال تو مهدکودک که دانی خیلی دوستش داره و حسابی با ذوق و شوق اسمش رو داد می زنه)

آدا= آیدا

آیی=آیی

عم= عمه

دد= ددر

أفت= رفت

آنی=آتنا

دیگه یادم نیست . کلاً تو رسوندن حرفاش خیلی پیشرفت کرده و احساس می کنم پسرم کلی بزرگ شده و دیگه خیلی چیزها رو درک می کنه.

راستی از چند روز قبل عید دیگه شیشه هم نمی خورده. البته قبلا هم زیاد نمی خورد اما حالا دیگه حتی آب هم با لیوان و قمقمه نی دارش می خوره. بزودی هم پروژه از پوشک گرفتن دانی رو شروع می کنم.

تو عید زیاد عکس نگرفتیم چون سرمون خیلی شلوغ بود اما همون چند تایی رو که گرفتیم رو تو چند روز آینده میزارم تو وبلاگ دانیال.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)