دیروز تو جمهوری با دانیال
دیروز وقتی از سرکار رفتم خونه دانیال گیر داد بره طبقه پایین خونه عزیزش و همون طوری با لباسهای بیرون رفتیم خونه عزیز.
بعد از کمی صحبت راجع به خرید و عید تصمیم گرفتیم بریم خیابون جمهوری و با خاله شیوا و عزیز راه افتادیم. دانیال توی ماشین مدام میخواست بره بغل راننده. یه مسیر رو هم که تو اتوبوس سوار شدیم مدام وسایل خانم ها رو میگرفت و جیغ می زد و ممه می خواست. فکرکنم خسته شده بود و خوابش می اومد. بعد هم گیر داده بود هنوز نرسیده از اتوبوس پیاده بشیم. خلاصه به هر زحمتی بود رسیدیم جمهوری. اونجا هم تو خیابون مدام میرفت تو مغازه های مختلف و اگه می رفتیم تو یه مغازه می رفت پشت میز فروشنده و به وسایل دست می زد طوری که همش مجبور بودم بغلش کنم تا به چیزی دست نزنه. حالا هم دستم درد می کنه چون تمام مدت تو بغلم بود . عزیز و عمه شیوا هم انقدر از این حالت خسته و عصبی شده بودن که دیگه از خرید کردن خودشون هم پشیمون شدن. خلاصه برای دانیال یه پیراشکی خریدم خورد و زنگ زدم به بابایی که اگه بتونه بیاد دنبالمون. خیابون ولیعصر هم به سمت بالا ترافیک بودبرای همین ترجیح دادم که دوباره سوار اتوبوس بشیم البته از نوع خالیش که بتونم توش به دانیال شیر بدم و اون بخوابه. همین طور هم شد و سوار یه اتوبوس خلوت شدیم و دانیال تا میدون ونک شیر خورد و خوابید. اونجا بابایی اومد دنبالمون ماهم تصمیم گرفتیم اصلا به بابایی نگیم که چقدر خسته و عصبی شدیم چون اون وقت با من دعوا میکرد که چرا با بچه بلندشدم رفتم و ...
راستی دیروز بار اولی بود که دانیال سوار اتوبوس شد البته حداقل دیگه حالا حالا ها با دانیال سوار اتوبوس نخواهم شد.



دیروز تو جمهوری با دانیال
