عروسی دختر عمه عارفه من
یک هفته بعد از تولد عمه شیوا می خواستیم آش دندونی رو بپزیم که دعوت شدیم عروسی. عروسی دختر عمه من عارفه جون بود. با بابامحسن و خاله مهدیه رفتیم. خاله ساناز و خاله زیبا دانیال و الینا رو نگه داشتن تا من برم آرایشگاه. عروسی خیلی خیلی باشکوهی بود. عجب باغی عجب عروسی ایی. انش االله خوشبخت بشن. دانیال تمام مدت شمع های تزئینی توی باغ و تالار رو فوت میکرد و حسابی واسه خودش میچرخید و به ما نگاه هم نمی کرد. الینا هم بیشتر وقت بغل عمه هی من و پسر عمه هام بود تا من راحت به رقص و خوشگذرونی برسم. الیبته سردرد خیلی بدی گرفتم و با گذشتن ساعت هی هم بدتر شد. انقدر من سرم درد می کرد که اصلا نتونستم شام درستی بخورم و حتی نتونستیم بعد از عروسی بریم خونه عروس و داماد رو ببینیم. عمه سوری اصرار کرد ولی من واقعا حالت تهوع و سردرد بدی داشتم طوری که وقتی رسیدیم خونه مامانی نتونستم وسایلم رو بردارم و برم خونه خودم و شب رو انجا موندم. خاله مهدیه موهای من رو باز کرد و لباس بچه ها رو عوض کرد و خوابوندشون.
یک عکس از عروسی




عروسی دختر عمه عارفه من
