دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

عسکهای قدیمی دانیال تو دوربین دایی

یه سری از عکسای دانیال که تو دوربین دایی غلام بود و تا حالا وقت نمی شد ازش بگیرم. این دفعه طلسمش شکست. اینجا عکسای دانیال مربوط به تابستونه که دانیال داره تو حیاط مامانی تو وان بادیش آب بازی می کنه عکسای دانیال تو محرم 1390 دانیال تو قطار رفت از تهران به مشهد این هم پسرخاله دانیال، امیرحسین که تو مشهد ازش عکس گرفتیم. البته الان بزرگ شده ...
25 دی 1390

ما برگشتیم

سلام دوستان ما برگشتیم بعد از یه مدت نسبتاً طولانی بیماری پسرم و چند روز تعطیلی بالاخره سالم و سلامت به مهدکودک برگشت و خیال من هم راحت شد. امیداوارم دیگه هیچ وقت اینطوری بیمار نشی پسر ناز مامان دوست دارم عزیزم. این عکسا مربوط به پنجشنبه خونه مامانی (مامان من) هست ...
25 دی 1390

فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت

فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت    عاشق چشمای تو شد بغل بغل ترانه ساخت   فقط برای تو میشه زندگی رو یكسره ساخت   تو رو قشنگترین گل گلدونه باغ دل شناخت   فقط تویی كه می تونی دستمو راحت بخونی   با من عاشق بمونی یا منو از خود برونی   میشه برای تو از هزار و یك شب قصه گفت   یا كه میشه هزار و یك قصه از تو شنفت   میشه با تو جوونه زد ، حرفای عاشقونه زد   تیری كه می رفت به خطا، بالاخره نشونه زد   جون و دلم فدای تو جون میذارم به پای تو   می زنه قلب عاشقم تنها فقط برای تو ...
18 دی 1390

انگاری دانیال داره بهتر میشه

بعد از چندین روز بیماری سخت دانیال، کمی از علائم بیماریش بهتر شده، اما امروز صبح زود هم تب کرد البته نه با شدت قبل. امروز هم دانیال رو نیاوردم مهد و این دفعه نوبت عمه شیوا بود که بیاد پیش دانیال و ازش پرستاری کنه. قصد دارم تا دانیال کاملاً خوب نشده نیارمش مهدکودک. هرچند دلم براش تنگ میشه و مدام نگرانشم که بی قراری نکنه اما مطمئناً موندن تو خونه برای بهبودش بهتر خواهد بود.  
17 دی 1390

دانیال امروز هم نرفت مهدکودک

دانیال دیروز و دیشب هم تب داشت 39.5 درجه خاله مهدیه دو روزه که اومده خونه ما تا از دانیال پرستاری کنه و دانیال تو این هوای سرد نره مهدکودک. نمی دونم چرا دوره بیماری پسرم انقدر طولانی شده. غصه دارم. هزار تا. از شانس بد من انقدر تو این روزا تو اداره کار دارم که نگو. انگار هرچی آدم بی حوصله تره کار بیشتر میشه. ..... دانیال جان عزیزم دلبندم، دل مامانی برات تنگ شده. تو رو خدا زودزود خوب شو پسرم، مامانی به خاطر این مریضی لعنتیت افسردگی گرفته. نمی تونم تو رو انقدر تب دار و بیحال ببینم عزیزم. تو رو خدا خوب شو.
14 دی 1390

حالا دانیال مگه خوب میشه

دیروز رفتم مهد دنبال دانیال دیدم خاله رویا میگه مامانش دانیال اصلا حالش خوب نیست غر می زنه، بیرون روی داره چیزی نمی خوره کسله و ... روحیه ام خراب شد. رفتیم داروخانه داروهاش رو گرفتیم بردیم خونه.دانیال نیمه خواب بود. باباش بیدارش کرد و بهش دارو داد اما دانیال حالش بهم خورد و روی پای من بالا آورد. بچه تب داشت پاشویش کردم و بعد از کلی گریه خوابوندمش. بابا محسن هم که مخ من رو خورد از بس گفت فردا و پس فردا نمی زارم دانیال رو ببری مهد بمون خونه دانیال رو نگه دار. منم که هفته پیش سه روز مرخصی داشتم اصلا تصورش هم نمی کردم دوباره بتونم مرخصی بگیرم برای همین از خاله مهدیه خواستم شب بیاد خونه ما تا دانیال رو نگه داره و من بتونم برم اداره که دستش درد نک...
13 دی 1390