دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

عکسهای دانیال تو تولد روژین و امیرعلی و ...

این روزها کار اداره وحشتناکه. یه پروژه کاری طولانی و خسته کننده داریم که باعث شده اصلا وقت نکنم به وبلاگ دانیال سر بزنم. فقط حالا که اومدم بگم که دوباره پروژه از شیر گرفتن دانی رو شروع کردم آخه دانیال تو بیماری اخیرش دوباره شیر خوردن رو از سر گرفته بود. شب احیا رفتیم خونه یکی از دوستان و تو مراسم افطاری و احیاء که تو خونشون بود شرکت کردیم. دانیال حسابی شیطنت کرد و وقتی بابا محسن اومد دانیال رو دادم به اون و یه یک ساعت آخر رو در آرامش به مراسم احیاء پرداختم. هفته گذشته هم روز یکشنبه 15 مرداد افطار تو دانشگاه بودیم. مامان محیا و محیا هم بودن. دانیال قبل از اذان با بابا محسن رفت تو زمین چمن و حسابی این ور و اون ور دوید. چند تا عکس هم از شگرفتن ...
21 مرداد 1391

خبر ناراحت کننده

از روز دوشنبه یه کار فوق العاده اداری داشتیم که تا سه شنبه ظهر طول کشید و حسابی خسته شدیم. اما این خستگی وقتی به تنمون موند که سه شنبه ظهر خبر فوت آقای دکتر زاهدی رو شنیدیم. دکتر زاهدی معاون پژوهشی دانشکده ادبیات بود و مدیر سابق روابط بین الملل. یعنی مدیر سابق. این خبر ناراحت کننده شک بزرگی نه تنها برای من و همکارانم بلکه برای همه جامعه دانشگاهی بود. تمام روز چهارشنبه به مراسم تشیع و بهشت زهرا گذشت. بابا محسن هم موند اداره تا اگر من دیر از بهشت زهرا برگشتم دانیال رو از مهدکودک بگیره و ببره خونه. چه روز بدی بود اون روز. تا دیشب افسرده و شک زده بودم. امیدوارم خداوند روح آن مرحوم رو قرین رحمت و غفران الهی کنه و به مادر داغد...
21 مرداد 1391

عکس

از هفته گذشته تا حالا که دانیال مریض بوده و خدارو شکر الان تقریباً بهتر شده حوصله درست و حسابی برای وبلاگ نویسی و عکس گرفتن نداشتم. این چند تا عکس رو از هفته گذشته تا حالا گرفتم   دانیال بعد در راه خونه انقدر خسته بود که وقتی رسیدیم خونه بیهوش شد بقیه عکسها در ادامه مطلب ٢ مرداد دوشنبه سه شنبه ٤ مراد جلوی اداره بابا محسن نقاشی دانیال شنبه ٧ مرداد شنبه ٧ مرداد جلوی مهدکودک همون روز بعد از بازی با اله کلنگ دانیال اومد پیش روژین خانم خوشگل و شروع کرد به بازی با برگ های درخت که روژِن داشت باهاشون بازی می کرد و اون یکی خانم خوشگل هم فریماه جون همکلاسی روژینه ...
9 مرداد 1391

مریضی داینال+ عکس های دانیال و هستی

روز یکشنبه کلی مطلب تو وبلاگ دانیال نوشتم و کلی عکس آپلودکردم که یهو کاری پیش اومد و اصلا یادم رفت ثبت رو بزنم و سیستم هنگ کرد و خلاصه همه چی از بین رفت. دیگه حوصله و وقت نوشتن مطالب رو به تفصیل ندارم. به طور خلاصه بگم دانیال مریضه- دیروز نیومدم اداره- چند شبه نخوابیدم. دیروز دانیال رو دکتر بردم ولی هنوز تبش پایین نیومده. الان هم تو مهدکودک تب داره و هیچی هم نخورده. راستی یکشنبه وقتی داشتیم میرفتیم خونه فهمیدم یکی از بچه ها دانیال دانیال رو گاز گرفته . چه گازی. دندونهاش رفته بوی توی سینه دانیال. اندازه یه سکه کبود و خوبی و زخم بود. بمیرم الهی واسه بچم. چه دردی کشیده. چند تا عکس که از هستی و دانیال گرفته بودم بقیه عکسها در ادامه م...
3 مرداد 1391

هفته آخر تیر

روز چهارشنبه 28 تیر دانیال ساعت 11 رفت مهدکودک آخه شب قبل خوب نخوابیده بود و بابا محسن صبح روز چهارشنبه پیشش موند تا دانیال کمی تو خونه استراحت کنه و بعد بره مهدکودک. کمی آب ریزیش بینی داشت.  بعدازظهر هم که رفتیم خونه آبریزش بینیش بیشتر شده بود. به بابا گفتم براش شربت سینه بخره و قطره بینی. زادیتن هم مطابق معمول همیشه تو خونه ما پیدا میشه. اینطوری بودکه درمان در منزل رو شروع کردیم. کمی تب داشت شیاف استامینوفن هم داشتم توخونه. دیگه با هر مکافاتی بود سوپ و دارو و چای و عسل و ... تا امروز رو گذروندیم. بهتر نشده ولی خدا رو شکر خیلی هم بد نیست. امیدوارم مشکلش با همین داروها و مراقبتهای غذایی حل بشه . دیشب (جمعه شب30 تیر)با بابامحسن رفتیم ف...
31 تير 1391

سه شنبه 27/4/91

این دو سه روزه سرم تو اداره خیلی شلوغ بود و تا آخر وقت مونده بودم برای همین بابا محسن میرفت دنبال دانیال و من هم بعد خودم رو به اونها می رسوندم. دیروز هم بابایی رفت دنبال دانیال و من وقتی رسیدم مهد دانیال تو حیاط مهد داشت بازی می کرد. چندتا عکس ازش گرفتم. ظهر که رفتیم خونه دوش گرفتیم و رفتیم پایین خونه عزیز. عمه شهلا رادین رو ختنه کرده بود و اومده بود خونه عزیز. با رفتن ما هر کی که خواب بود با صدای دانیال از خواب بیدار شد. تا ساعت 7 پایین بودیم. سرم خیلی درد می کرد بااینحال اومدم بالا و شام درست کردم و دانیال هم که بالا بمون نبود و همش در راه پایین و خونه عسیس (عزیز). تا صداش میکردم از پایین جواب می داد هان. مامان. بالاام. آخه بالا و پایین ...
28 تير 1391

پارک آب و آتش

پنجشنبه ٢٢ تیر  تقریباً مثل  اکثر مواقع رفتیم خونه مامانم. اونجا حسابی به دانیال خوش می گذره چون حیاط بزرگ و دلبازی دارن. چندتا گربه هم همیشه تو حیاطشون ول می چرخن چون می دونن بلاخره مامانی بهشون یه چیزی می ده بخورن. دانیال هم که عاشق آب و حیاط و پیشی.  شب ساعت ١٠:٣٠ بابا محسن اومد دنبالمون و تو راه برگشت، به پیشنهاد من و بخاطر گرمای زیاد هوا رفتیم پارک آب و آتش. ساعت ١١ شب بود ولی پارک بسیار شلوغ بود. دانیال یک ربعی تو قسمتی که بچه ها آب بازی می کردن مشغول بود. اولش خیلی با تعجب و هیجان همه چیز رو نگاه می کرد ولی بعدش خوشش اومده بود و نمیخواست برگرده خونه و همش تا خونه می گفت آب باتی (آب بازی). سر راه راه ...
25 تير 1391

عکس 20 تیر 91

 هرچند نیاز به معرفی ندارن (دانیال- صدف- مهدیس) بقیه عکسهادر ادامه مطلب این پسر خوشگل و ناز جیگر منه . از ته دل خوشحاله. انگار داره با چشماش می خنده پسرم انگار توی آتلیه داره عکس میندازه . ببین چه ژستی گرفتن. مهدیس طفلک هم مات و مبهوت این دوتا وروجک  اینجا دانیال دست صدف رو گرفته داره با خودش میبره و طفلی مامان صدف هم حریفش نیست   اینجا هم صدف ژست همیشگیش رو گرفته و دانیال هم به تبعه صدف گردنش رو کج کرده امیرعلی طفلکی هم  کنار صدف نشسته داره بازی میکنه   رایا و دانیال  مهدیس و رایا هلیا و مهدیس  هلیا رایا- مهدیس- دانیال- ه...
21 تير 1391

عکس آبتنی بچه ها تو استخر بادی مهدکودک

بالاخره چهارشنبه ساعت 10:30 نوبت به آب بازی بچه های کلاس دانیال اینا رسید. منم رفتم تا از دانیال عکس بگیرم اما اونجا پشیمون شدم که دانیال من رو ببینه. ترسیدم با دیدن من گریه زاری کنه و بهش خوش نگذره. برایهمین دوربین رو به مامان ملیسا که اومده بود به م ملیسا شیر بده دادم تا ازشون عکس بگیره. خودم هم از پنجره توی سالن آب تنی بچه ها رو نگاه می کردم. انصافاً دانیال حسابی کیف می کرد. من زیاد نموندم و بعداز گرفتن چند تا عکس که مامان ملیسا گرفت برگشتم اداره. دانیال- هستی- ریحانه- درسا شماره 1 و درسا شماره 2- امیرعلی- بردیا ادامه عکسها در ادامه مطلب   ...
21 تير 1391