دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

اندر احوال این چند روز

الان چند روزه که دانیال کمی آبریزش بینی داره. من هم دارم درمان در منزل انجام می دم امیدوارم اثر داشته باشه. از چهارشنبه شب عمه شهین اومده بود خونه عزیز دانیال و پنجشنبه شب هم شام همگی خونه ما بودن. هستی و دانیال انقدر جیغ کشیدن و بازی کردن و همدیگه رو زدن که نگو و نپرس. تا چشم ازشون بر می داشتیم داشتن با هم دعوا می کردن و جغ می کشیدن. جالب اینجاست که طاقت دوری هدیگه رو هم نداشتن و تا ازهم دورشون میکردیم حسابی گریه میکردن. تازه خواب هم هیچکدوم نداشتند. با اینکه هر دو کمی سرما خورده بودن و دارو خورده بودن و خوابشون می اومد اما تا با هم بودن از خواب خبری نبود و تا می تونستن مقاومت می کردن تا بیدار بمونن. خلاصه اعصاب و روان برای هیچکی نذاشت...
6 اسفند 1390

دانیال آبریزش بینی داره

دو روز پیش وقتی رفتم مهدکودک دانیال رو تحویل بگیرم خاله رویا گفت دانی آبریزش بینی داشته. خیلی ناراحت شدم. اون روز دانیال از ٥ عصر تا ٥ صبح یعنی ١٢ ساعت کامل خوابید. از دیروز دارم بهش دارو می دم که آبریزش بینیش خوب بشه و جلوی سرماخوردگی رو بگیرم. امیدوارم پسرم هرچه زودتر خوب خوب خوب بشه. راستی دانیال میگه دس=دست جیگرم دوستت دارم قربون اون دس دس گفتنت برم   ...
3 اسفند 1390

عکس 29 بهمن 90

عکسهای دیشب دانیال ساعت ١١ شب دیروز دانیال از ساعت ٥:٣٠ عصر تا ٩ شب خوابیده بود. ٩ شب که بیدار شد مسلماً دیگه خوابش نمی اومد و می خواست بازی کنه. این عکسها مربوط به ساعت ١١ شبه که دانیال گیر داده بود کامپیوتر رو روشن کنم و کابل دوربین رو می زد به کامپیوتر. دانیال با زیر پیرهنی خوشگلش یه یو اس بی هم تو دستش گرفته که به کامپیوتر وصل کنه دانیال در حال وصل کردن کابل دوربین به کامپیوتر   دانیال در حال کندن موس   ...
30 بهمن 1390

آخر هفته

چهارشنبه 26/11/90 تازه غروب شده بود که حسابی حوصلم سر رفت. دانیال رو آماده کردم و با همدیگه از خونه زدیم بیرون تا کمی راه بریم. همین که از خونه اومدیم بیرون دانیال شروع کرد به گفتن باباجی باباجی (باباجون باباجون) و دنبال ماشین باباش می گشت. آخه از بس بابایی با ماشین  ما رو این ور و اون ور برده که بچه اصلا انتظار نداشت بخوام پیاده ببرمش و همش دنبال باباش می گشت. خلاصه کمی پیاده روی کردیم و تو راه عزیز دانیال (مادر شوهرم) رو دیدیم و با اون رفتیم شلوار دانیال رو از خیاطی گرفتیم آخه براش یه شلوار خریده بودم که قدش براش بلند بود. بعد عزیز رفت خونه و من و رفتیم سوپرمارکت و کمی خوراکی خریدیم و اومدنی همه شیوا رو دیدیم...
29 بهمن 1390

عکسهای روز دوشنبه 24 بهمن

عکسهای روز دوشنبه 24 بهمن دیروز توی مهدکودک تولد بچه های متولد ماه بهمن بود من می خواستم برم و از دانیال و دوستاش عکس بگیرم اما مطابق معمول کار پیش اومد فقط یک دقیقه آخر رسیدم که تا اومدم عکس بگیرم همه چی تموم شده بود و همه رفته بودن اینجا دانیال محیا رو بغل کرده پسرم خیلی با محبته اینها هم دوستان دانیال هستن. دانیال خودش از کادر اومد بیرون از راست به چپ: ریحانه. اسم اون گلی رو نمی دونم چیه . بعدی آرمیتا. امیرعلی. اون جلویی هم صدف اینجا دانیال و ریحانه تو مهد کودک تو بغل من هستندو خاله رویا ازشون عکس گرفته دیروز عصر عمه شبنم و نی نی کوچولوش ریحانه اومدن خونه ما . با زحمت دانیا...
25 بهمن 1390

عکس های شیطنت های هستی و دانیال

عکسهای روز شنبه دانیال و هستی خونه عمه شهین هستی رو کول دانیال رفته و هر دو روی پای عمه شیوا هستن ................ بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید   دانیال دیگه وزن هستی رو طاقت نیاورده. اینجا دیگه جیغش دراومد محبت بی دریغ هستی به دانیال (هستی جون دانیال رو خفته کردی مادر ولش کن) اینجا هستی داره موهای دانیال رو می کشه. دانیال هم حسابی گریه کرد و به حالت اعتراض رفت بغل عمه شهین. انگار می دونست من هستی رو دعوا نمیکنم و باید شکایتش رو به مامان هستی بگه!!!!!!! ...
24 بهمن 1390

عکسهای ریحانه دختر عمه دانیال و جریانات این چند روز

خونه عمه شهین دیروز با بابایی و عمه شیوا رفتیم هشتگرد خونه عمه شهین دانیال. هستی و دانیال تا شب یک بند وایساده بودن و آتیش می سوزوندن. انقدر جیغ کشیدن و بازی کردن که هممون روانی شدیم. موی هم رو می کشیدن و سر اسباب بازیها لج میکردن و گریه هم رو در می آوردن. اما جالب اینجاست با همه این اوصاف طاقت دوری همدیگه رو هم ندارن. دانیال انقدر خوابش می اومد که نگو ولی حاضر نشد بخوابه چون می خواست بره با هستی بازی کنه. هستی هم تا می دید مامانش می گه اگه اسباب بازی به دانیال ندی دانیال میره خونشون اسباب بازیش رو با دانیال شریک می شد اما موقع خداحافظی طفلک حسابی گریه کرد. چندتا عکس از شیطونیهاشون گرفتم که بعداً می زارم تو وبلاگ آخ...
23 بهمن 1390

عکس هایدانیال دوشنبه 17 بهمن90

عکسهای دیروز دانیال تو مهدکودک   دانیال در حال فضولی سیم تلفن دانیال در حال ور رفتن با سیم هیتر نمی دونم چرا اینجا دانیال رفت پارسا رو هل داد. این پسره بعضی وقتها اعصاب نداره ها ...
19 بهمن 1390

باز هم دانیال و مریضی

هنوز یک هفته نشده بود که داروهای دانیال تموم شد. دوباره از پنجشنبه تب و تهوع و بیرون روی دانیال شروع شد. پنجشنبه شب تا صبح از دلپیچه و تب نخوابید عرق نعنا و نبات و این چیزها هم افاقه نکرد. جمعه صبح بردیمش بیمارستان کودکان علی اضغر. چند ساعتی اونجا بودیم. او آر اس بهش دادیم خورد. بعد زمایش مدفوع ازش گرفتن و گفت تو آزمایش چیزی نیست. مریضیش ویروسیه و باید دورش طی بشه. شنبه هم سرکار نرفتم و موندم خونه. دانیال اصلا چیزی نمی خورد . کلاً اشتهاش رو از دست داده. فقط چسبیده به شیر من. طفلک پسرم دیروز بعداز ظهر هم با توصیه اقوام شوهر دانیال رو پیش یه دکتر دیگه تو ونک بردیم. دکتر سخن دان. خانم دکتر خوبی بود ولی اون هم همون حرفها رو تکرار کرد و وقتی دید ...
16 بهمن 1390