آبله مرغون: خیر حساسیت: بلی
روز شنبه این هفته 21 خرداد از خاله آتنا خواستم بیاد خونه ما. اومد و افطار کنار من و دانیال بود. برای افطار با دانیال رفتیم نون خریدیم و خلاصه شب بدی نبود. البته دانیال چون ظهر نخوابیده بد خیلی خسته بود. طوری که خودش هی می گفت خوابم میاد. (این حرف از دانیال بعیده) اواخر شب بود که دیدم تن دانیال دونه دونه زده. به مادربزرگش هم نشون دادم. گفت فکر می کنه گرمی باشه. شب که دانیال خوابید به بابا محسن گفتم حس می کنم امشب تب کنه. حالش عادی نیست. بابا محسن هم شاکی شد که چرا نفوس بد می زنی. بهر حال خوابیدیم و نیمه شب بود که دیدم دانیال از شدت تب به خودش می پیچه و ناله می کنه. تبش خیلی بالا بود. از شانس بد شربت استامینوفن هم نداشتم. پا...










