دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
الیناالینا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

دانیال و الینا بهترین هایم

عکسهای فروردین و اردیبهشت 93

جاده زنجان تبریز فروردین 93 بقیه عکسها در ادامه مطلب روز اول مهاباد - محوطه اقامتگاه - فروردین 93 تبریز محوطه اقامتگاه فروردین 93 تبریز پارک ائل گلی چالوس - نوشهر شهربازی ساحلی- اواخر فروردین 93 - برای عروسی مانیا جون رفته بودیم   چالوس بعد از بازی بچه ها تو شهربازی یه چیزی خوردن و بعد رفتیم خونه دایی حسین باغ پارک  مستوفی. که خیلی هم پارک زیباییه و دانیال کلی ذوق زده شده بود  - اواخر اردیبهشت 93       ...
30 ارديبهشت 1393

عکس جدید دانیال

تو اسفند ماه روزی که قرار بودد عکاس بیاد مهد کودک ما خبر نداشتیم که لباسهای مهمونی دانیال رو براش بزارم آخه دانیال روز قبلش نرفته بود مهدکودک. واسه همین با همین لباسهای دم دستیش یه عکس انداخت.   ...
27 فروردين 1393

با کمی تآخیر عید 93

با کمی که چه عرض کنم با کلی تأخیر سال نو رو به همه دوستان وبلاگی تبریک می گم. امیداروم که همه دوستان سالی پر از برکت همراه با سلامتی و شادکامی پیش رو داشته باشن. امسال بعد از سال تحویل رفتیم طبقه پایین خونه عزیز اینا عید رو تبریک گفتیم و بعد هم هجوم تلفن هایی که برای تبریک سال نو زده می شد چه ما و چه دیگران. روز اول عید رفتیم خونه مامانی و تا آخر شب اونجا بودیم همه اونجا دور هم جمع بودن و خوش گذشت. روز دوم عید عزیز یک عالمه مهمون داشت برای شام و از صبح در حال تدارک پذیرایی بود. عمه شهین و شهلا، و خواهر و برادرهای عمو محمد . بعد از شام هم همگی اومدن خونه ما عید دیدنی . بعد از رفتن مهمانها ما خونه رو جمع کردیم و وسایل سفر رو آماده کردیم. ظ...
27 فروردين 1393

اومدن هستی

دیشب ساعت ٩ شب بود که هستی اینا اومدن خونه عزیز. ما بالا خونه خودمون بودیم و شاممون رو هم خورده بودیم . بابا محسن هم رفته بود جای پارک ماشین رو درست کنه. دانیال با شنیدن صدای همهمه اومدن مهمون بهخونه عزیز دوید تو پله ها و دید که هستی اینا اومدن و بعد از چند دقیقه با هستی برگشت بالا. از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. هیجان زده بود، وحشتناک. نمی زاشت هستی با من حرف بزنه و تا می دید هستی داره موضوعی رو تعریف می کنه شروع می کرد به حرف زدن با هستی اون هم با جیغ و داد و هیجان. دوست داشت هستی همش به اون توجه کنه. بعضی وقتها وقتی من و محسن هم با هم حرف می زنیم این حالت رو داره. مدام منو صدا می کنه و یه چیز الکی رو شروع می کنه به تعریف کردن با من با...
20 اسفند 1392

بوی عید

هوای این روزها بوی عید میده و یه انرژی و شور و شوقی رو تو آدم زنده می کنه. همه دنبال خرید و خونه تکونی ان. البته به استثنای ما که تا امروز هنوز نه خونه تکونی کردیم و نه خرید. دیروز با بابا محسن و دانیال رفتیم نمایشگاهی که نزدیک اداره باز شده تو راه که داشتیم میر فتیم به دانیال گفتم دانیال قول می دی که وقتی رفتی تو نمایشگاه دست به چیزی نزنی و اسباب بازی ها رو بر نداری؟ دانیال گفت: اسباب بازی داره!!!!!؟؟؟ گفتم بله داره ولی شما باید قول بدی که بهشون دست نزدنی  دانیال گفت: من که اسباب بازی ها رو بر نمی دارم فقط نازشون می کنم و می گم چه اسباب بازیهای خوشگلی قیافه من:  قیافه بابایی:  خودتون قضاوت کنید این وروجک چه زب...
13 اسفند 1392

به عشق تو دانیال من

لالایی میخونم روتو میپوشونم بی ترسو اضطراب  با من بری به خواب   لالایی میخونم روتو میپوشونم بی ترسو اضطراب با من بری به خواب جونم کن اگر جرم جونی جونی کن که پامون گیر باشه فقط تقدیره که میشه همیشه دعا کن عشقمون تقدیر باشه توداری خالق اون لحظه میشی که من شادم سرراه نگاهت از اینجاهاله ی ماهو نگاه کن ببین امشب چقد ماه نگاهت تونزدیکی که دنیا دور میشه ادم  ادم با عشق تو مغرور میشه خیالم راحته هستی و هرشب تواغوش خودم خوابی همیشه لالایی میخونم روتو می پوشونم بی ترس و اضطراب با من بری به خواب ادم بدون روح میمونه روی اب عادت کنن هرشبو با من بری بخواب لالایی میخونم روتو میپوشونم بی ترسو اضطراب ...
13 بهمن 1392

سرمون شلوغ بود

دی ٩٢ ماه شلوغی بود واسه ما. تولد حسام کوچولو پسرعمه دانیال و مهمونی خونه عمه شهلا و اومدن دایی کیا اینا و عمو حاج قربون و و مهمونی های خونه ما . چند بار هم با دانیال رفتیم سرزمین عجایب و تو تیراژه هم با هم کلی چرخیدیم . مامانی هم که چشمم رو عمل کرده بود و یه پامون هم اونجا بود. خلاصه ... ما که زیاد به رفت و آمد و گشت و گذار عادت نداریم این ماه رو کاه پر مشغله ایی به حساب میاریم طوری که یه روز که رفته بودممهدکودک دنبال دانیال تا منو دید بهم گفت مامان امروز کی میخواد بیاد خونمون؟ خنده ام گرفته بود. چند شب پیش هم بابای دانیال داشت با هیجان یه چیزی رو تعریف می کرد که دانیال یهو اومد جلوش و دست بابایی محکم خورد زیر چشم دانیال و بچم زیر چشمش بد...
8 بهمن 1392

آذر

اتفاقات آذر: یه روز عادی دم در مهدکودک اواسط آذر یه بار دانیال رو بردیم سرزمین عجایب. ظهرش نخوابیده بود ولی حرف بیرون رفتن که شد دوباره جون گرفت. اونجا از دیدن اسباب بازی های مختلف ذوق زده بود ولی خیلی خسته و بیحال شد. اون شب اصلا شام نخورد و تب و لرز کرد و تا صبح بیدار بودیم. تب ویروسی گرفته بود که بعد از سه روز بیخوابی من و غذا نخوردن اون بالاخره خوب شد. یه بار رفتیم تو یه پاساژی من یه چکمه خریدم وقتی داشتیم می اومدیم از پاساژ بیرون دانیال چنان داد و بیدار و قیامتی کرد که نگو . می گفت چرا برای مامانی کفش خریدی برای من نخریدی. خلاصه رفتیم و یه بوت پسرونه خوشگل هم واسه دانیال خریدیم. یه هم روز دانیال ماتم زده از مهد اومد بیرو...
18 دی 1392