دانیالدانیال، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 2 روز سن دارد
الیناالینا، تا این لحظه 3 سال و 8 ماه و 6 روز سن دارد

دانیال و الینا بهترین هایم

عکسهای تولد دانیال جمعه شب

کیک تولد دانیال قبل از اینکه دانیال با کف دست لبخند ماشین روی کیک رو خراب کنه بقیه عکسها در ادامه مطلب دانیال با دست و پا رفته تو پیش دستی کیک اینجا با چنگال کیک می خوره هستی در حال خوردن کیک هستی و دانیال با کلاه تولد دانیال به زور برای چند ثانیه این کلاه رو گذاشت روی سرش. انگار کشش اذیتش میکرد هستی ریحانه کپلی و در نهایت این هم هدیه مامانی و بابایی به دانیال عزیزم هدیه دایی غلام، خاله مهدیه، عمه شیوا هدیه مامانی که دانیال به محض دیدنش داتش خودش رو هلاک میکرد تا بازش کنه و باهاش بازی کنه   و این هم یک هدیه ویژه از ی...
28 خرداد 1391

از سه شنبه 23 تا 27 خرداد

روز سه شنبه 23 خرداد اومده بودم اداره و دانیال تو خونه پیش عزیز و عمه شیوا مونده بود. صبح ساعت 7 بهش شیاف استامینوفن زده بودم و نوبت بعدی شیافش ساعت 11 ظهر بود که سپرده بودم براش بزنن. تا ظهر زنگ نزدم خونه کا مبادا دانیال خواب باشه و از صدای تلفن بیدار بشه. ساعت 12 از اداره زنگ زدم خونه و عزیز که در حال عوض کردن پوشک دانیال بود گوشی رو داد به دانیال تا باهاش حرف بزنم. دانیال با شنیدن صدای من انقدر زجه زد و گریه کرد که هیچکی حریفش نبود. نفسش دیگه بند اومده بود و من هم پشت تلفن گریه می کردم. عجب اشتباهی کردم که تلفنی باهاش حرف زدم. بیچاره بچه با اون تب داشت خودش رو می کشت. تلفن رو قطع کردم و گریه کنان به بابا محسن گفتم من رو ببر...
28 خرداد 1391

تشکر از دوستان

دوستان عزیزم سلام امروز صبح وقتی اومدم و پیام های تبریک و احوال پرسی شما دوستای عزیزم رو دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت. نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم که انقدر به من  و دانیال محبت دارید. حال دانیال خوب شده هرچند در حال درمانه مطمئنم بهبودی دانیال از دعای خیر شما عزیزانه مرسی مرسی مرسی ...
27 خرداد 1391

دانیال- تولدش- بیماری

از اول خرداد ماه پیگیر بودم که چه روزی واسه دانیال توی مهدکودک تولد میگیرن و ما باید چکاری انجام بدیم. خاله ساناز هی امروز و فردا کرد و در نهایت تصمیم گرفتن 22 خرداد تو مهدکودک واسه بچه های متولد خرداد تولد بگیر. تولد دانیال من هم 23 خرداد بود و من از اینکه روز قبل تولد دانیال براش جشن بگیرن خوشحال بودم. دانیال از روز جمعه تب کرد و حالش اصلا خوب نبود. هرچی هم دکتر بردیم گفت احتمالا ویروسه و اگر تا فلان روز خوب نشد آزمایش خون میگیریم و ... به هر حال یکشنبه شب 21 خرداد رفتم برای دانیال کیک و شمع و فشفشه خریدم و با خودم گفتم دانیال رو صبح میارم مهد و براش تولد می گیرن و حالش بهتر میشه اما دانیال از ساعت 11 شب که خوابید به خودش می پیچ...
23 خرداد 1391

دانیال و خونه مامانی

پنجشنبه ظهر که با خاله بابایی و .. رفته بودیم بیرون دانیال حسابی خسته شده بود و بابامحسن پیشنهاد داد که من و دانیال رو ببره خونه مامانم و من هم قبول کردم. فاطمه دختر خاله بابامحسن هم که از چالوس اومده بود دنیال دانیال گریه کرد و اون رو هم با خودم بردم خونه مامانم. هر دوشون تو حیاط  با داداشم حسابی بازی کردن و بهشون خوش گذشت.     بقیه عکسها در ادامه مطلب دانیال و دایی غلام و بعد هردو از فرط خستگی کنار هم بیهوش افتادن و خوابیدن   ...
21 خرداد 1391

جمعه 19 خرداد

دانیال از صبح که بیدار شد تب داشت و هی تبش بالاتر رفت. شیاف و شربت استامینوفن اثر چندانی نداشت. دانیال رو غروب بردیم بیمارستان کودکان حضرت علی اصغر. ظاهراً گوش و گلوش مشکلی نداشت. ولی تبش قطع نمی شد. آزمایش ادارد داد که جوابش 12 شب آماده می شد. بابایی جواب آزمایش رو گرفت و لی جواب اون هم خوب بود. و گفتن فقط تب بر بهش بدیم. دیروز اداره نیومدم . دانیال از جمعه تا شنبه غروب غذای خاصی نخورد. درحد یکی دو قاشق آش رشته و یا یه بیسکوئیت و دو پر پرتقال. نگرانش بودم برای همین دوباره دیروز غروب با بابا محسن دانیال رو بردیم پیش دکتری که هستی رو خوب کرده بود. دکتر زندی. عمه شهین هم هستی رو آورده بود. عمه شهلا هم رادین رو. تو مطب همچنان دانیال تب...
21 خرداد 1391

دانیال و جواد رضویان

پنجشنبه 18 خرداد  با عمه شیوا و بابا محسن و خاله بابا محسن و دخترش فاطمه داشتیم میرفتیم بیرون مه دیدم تو کوچه پشتیمون دارن فیلم بازی می کنن. ظهر بود و کوچه هم خیلی خلوت بود. برای همین بابا محسن دانیال و فاطمه رو برد با آقای جواد رضویان عکس بندازن.  اون هم با مهربونی با بچه ها عکس انداخت و بعدش هم مسئول تدارکاتشون به دانیال و فاطمه شربت آبلیمو داد بخورن. ...
21 خرداد 1391