دانیالدانیال، تا این لحظه 8 سال و 6 ماه و 2 روز سن دارد
الیناالینا، تا این لحظه 3 سال و 8 ماه و 6 روز سن دارد

دانیال و الینا بهترین هایم

عسکهای قدیمی دانیال تو دوربین دایی

یه سری از عکسای دانیال که تو دوربین دایی غلام بود و تا حالا وقت نمی شد ازش بگیرم. این دفعه طلسمش شکست. اینجا عکسای دانیال مربوط به تابستونه که دانیال داره تو حیاط مامانی تو وان بادیش آب بازی می کنه عکسای دانیال تو محرم 1390 دانیال تو قطار رفت از تهران به مشهد این هم پسرخاله دانیال، امیرحسین که تو مشهد ازش عکس گرفتیم. البته الان بزرگ شده ...
25 دی 1390

ما برگشتیم

سلام دوستان ما برگشتیم بعد از یه مدت نسبتاً طولانی بیماری پسرم و چند روز تعطیلی بالاخره سالم و سلامت به مهدکودک برگشت و خیال من هم راحت شد. امیداوارم دیگه هیچ وقت اینطوری بیمار نشی پسر ناز مامان دوست دارم عزیزم. این عکسا مربوط به پنجشنبه خونه مامانی (مامان من) هست ...
25 دی 1390

فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت

فقط برای تو میشه از عطر پونه واژه ساخت    عاشق چشمای تو شد بغل بغل ترانه ساخت   فقط برای تو میشه زندگی رو یكسره ساخت   تو رو قشنگترین گل گلدونه باغ دل شناخت   فقط تویی كه می تونی دستمو راحت بخونی   با من عاشق بمونی یا منو از خود برونی   میشه برای تو از هزار و یك شب قصه گفت   یا كه میشه هزار و یك قصه از تو شنفت   میشه با تو جوونه زد ، حرفای عاشقونه زد   تیری كه می رفت به خطا، بالاخره نشونه زد   جون و دلم فدای تو جون میذارم به پای تو   می زنه قلب عاشقم تنها فقط برای تو ...
18 دی 1390

انگاری دانیال داره بهتر میشه

بعد از چندین روز بیماری سخت دانیال، کمی از علائم بیماریش بهتر شده، اما امروز صبح زود هم تب کرد البته نه با شدت قبل. امروز هم دانیال رو نیاوردم مهد و این دفعه نوبت عمه شیوا بود که بیاد پیش دانیال و ازش پرستاری کنه. قصد دارم تا دانیال کاملاً خوب نشده نیارمش مهدکودک. هرچند دلم براش تنگ میشه و مدام نگرانشم که بی قراری نکنه اما مطمئناً موندن تو خونه برای بهبودش بهتر خواهد بود.  
17 دی 1390

دانیال امروز هم نرفت مهدکودک

دانیال دیروز و دیشب هم تب داشت 39.5 درجه خاله مهدیه دو روزه که اومده خونه ما تا از دانیال پرستاری کنه و دانیال تو این هوای سرد نره مهدکودک. نمی دونم چرا دوره بیماری پسرم انقدر طولانی شده. غصه دارم. هزار تا. از شانس بد من انقدر تو این روزا تو اداره کار دارم که نگو. انگار هرچی آدم بی حوصله تره کار بیشتر میشه. ..... دانیال جان عزیزم دلبندم، دل مامانی برات تنگ شده. تو رو خدا زودزود خوب شو پسرم، مامانی به خاطر این مریضی لعنتیت افسردگی گرفته. نمی تونم تو رو انقدر تب دار و بیحال ببینم عزیزم. تو رو خدا خوب شو.
14 دی 1390

حالا دانیال مگه خوب میشه

دیروز رفتم مهد دنبال دانیال دیدم خاله رویا میگه مامانش دانیال اصلا حالش خوب نیست غر می زنه، بیرون روی داره چیزی نمی خوره کسله و ... روحیه ام خراب شد. رفتیم داروخانه داروهاش رو گرفتیم بردیم خونه.دانیال نیمه خواب بود. باباش بیدارش کرد و بهش دارو داد اما دانیال حالش بهم خورد و روی پای من بالا آورد. بچه تب داشت پاشویش کردم و بعد از کلی گریه خوابوندمش. بابا محسن هم که مخ من رو خورد از بس گفت فردا و پس فردا نمی زارم دانیال رو ببری مهد بمون خونه دانیال رو نگه دار. منم که هفته پیش سه روز مرخصی داشتم اصلا تصورش هم نمی کردم دوباره بتونم مرخصی بگیرم برای همین از خاله مهدیه خواستم شب بیاد خونه ما تا دانیال رو نگه داره و من بتونم برم اداره که دستش درد نک...
13 دی 1390

عکس های دانیال تو حرم امام رضا و عکس پسرخاله دانیال تو مشهد

  عکسهای دانیال تو حرم امام رضا (ع) با موبایل   بقیه عکسها در ادامه مطلب      اینم عکس پسرخاله دوکیلویی دانیال که 27 آذر بدنیا اومد    اینجا هم دو تا از عکسهای دانیال تو قطاره موقع برگشت. البته چند تا عکس دیگه هم تو دوربین داییش داره که وقتی ازش گرفتم میزارم تو وبلاگش ...
11 دی 1390

بیماری شدید دانیال - بیمارستان کودکان علی اصغر

بعد از برگشت از مسافرت مشهد دانیال یکی دو روز حالت تهوع داشت و بی اشتها بود. روز چهارشنبه بردیمش دکتر ولی از همون شب تب کرد و بیرون روی هم گرفت. روز پنجشنبه بردیمش بیمارستان کودکان حضرت علی اصغر تو ظفر که فوق تخصص کودکانه. حدود سه ساعت بودیم و به دانیال ors دادیم بخوره بعد خسته شدیم و به دکتر گفتیم ما میریم خونه بهش ors میدیم بخوره. ولی همین که رسیدیم خونه دانیال تبش رفت بالا و حالش بهم خورد. دوباره برگشتیم بیمارستان و دانیال رو تو اتاق تحت نظر نگه داشتن و بهش سرم وصل کردن و ازش آزمایش خون و ادرار و مدفوع گرفتن که خدا رو شکر جواب همه خوب بود. الهی بمیرم برای بچه ام. موقع رگ گرفتن ازش انقدر گریه زاری کرد که از گریه اون من هم گریه می کرد...
11 دی 1390

یلدا در قطار تهران مشهد

سلام ما برگشتیم جای همتون خالی. روز چهارشنبه عصر با قطار با دانیال و بابائیش و خاله و دائی دانیال رفتیم مشهد پسرخاله دوکیلویی دانیال (امیرحسین) رو که تازه بدنیا اومده ببینم و همچنین به زیارت حرم امام رضا بریم. خیلی خوش گذشت. یلدا رو پنج نفری تو قطار جشن گرفتیم. تو حرم امام رضا (ع) هم به یاد همتون بودیم. جاتون خالی. فقط نمی دونم چرا امروز که می اومدیم مهد تو ماشین دانیال دل درد وحشتناکی گرفت و حسابی گریه کرد. خیلی ترسیده بودم. بعد از اینکه حالش بهم خورد تو بغلم خوابش برد. ماهم کلی منتظر دکتر جلوی درمانگاه موندیم ولی دکتر نیومد و دانیال رو که خوابیده بود بردم مهد. چه برفی داره میاد. امیدوارم پسرم وق...
6 دی 1390
1